خرید بک لینک

این اولین قرار عاشقانه منه... قبلا یک بار فقط دیدمش... ولی نزدیک چهار ساله میشناسمش... سه ساله که دوسش دارم... بخاطرش چه غصه ها که نخوردم و چه گریه ها که نکردم... اما حالا یک ماهه که میدونم اونم دوسم داره. وتوی این یک ماه نتونستیم همو ببینیم تا الان...

قرارمون توی مترو صادقیه... جایی که اولین بار همو دیدیم... میخوایم بریم پارک چیتگر... چون قبلا دیدم یکی از دوستام با دوست پسرش میرن اونجا... و از طرفی هم تهران رو بلد نیستم و میترسم توی مترو و اینور اونور آشنایی کسی ما رو ببینه یا گشت گیر بده... چیتگر امنه...

مانتویی که قراره بپوشم رو از یه هفته قبل شستم و اتو زدم آویزون کردم به دستگیره در کمد و هرروز بهش عطری که دوست دارم میزنم تا قشنگ بوی خوب بدم... یه تیپ خیلی ساده و اسپرت میزنم.. با کمترین آرایشی که میتونم... یه ذره پنکک و یه مداد کمرنگ زیر چشم که اصلا دیده نمیشه، با یه رژ خیلی ملایم... ترجیح میدم خود خود خودم باشم تو اولین قرار... 

میرسم ایستگاه مترو.. بهش زنگ میزنم و پیداش میکنم... اونم رسیده. از دور میبینمش.. قد بلندش اینجور وقتا خیلی کمک میکنه... یه پیرهن قهوه ای آستین کوتاه پوشیده با شلوار کتون... قلبم داره میاد تو دهنم... میرم سمتش اما نمیدونم چه واکنشی باید نشود بدم... ناخودآگاه لبخند میاد روی لبم.. به هم میرسیم و به هم دست میدیم...دستاش سرده.. بوی عطرشو حس میکنم...میریم سمت قطار که باهم بریم چیتگر... کنار هم راه میریم، نگاهش میکنم سرشو انداخته پایین و نگام نمیکنه... بعد که میبینه من همینجور دارم نگاهش میکنم با یه خنده و خجالت قاطی با شوخی میگه نگام نکن خجالت میکشم... خندم میگیره... خجالتش به منم سرایت میکنه... باهم سوار قطار مترو میشیم.. خلوته. کنار هم میشینیم و تا چیتگر سعی میکنیم از هر دری صحبت کنیم... میرسیم به ایستگاه چیتگر و بقیه راه رو تا پارک باید پیاده بریم... مسیر رو قبلا از همون دوستم پرسیدم و بلدم... یه دختر و پسر یکم جلوتر از ما دارن میرن... اونام میرن پارک... معلومه مدت زیادیه باهمن و خیلی صمیمی ان... مثل ما شسته رفته نیستن... ما حتی دست همو نگرفتیم فقط کنار هم راه میریم... اون خجالت و ضربان قلب اولیه ام از بین رفته ...میرسیم پارک و احساس امنیت میکنم... قصد دوچرخه سواری نداریم... فقط میخوایم قدم بزنیم و یه جا بشینیم ناهار بخوریم... از روی تابلوها مسیر رو پیدا میکنیم... اون دختر و پسره رو هنوز میبینیم... خیلی باهم میخندن و تو سر و کله هم میزنن... تو دلم میگم ما هم چند وقت دیگه همینجوری میشیم صبر داشته باش... اونم به کاراشون خندش گرفته...پسره کیف دختره رو گرفته انداخته رو دوش خودش... به شوخی بهم میگه کیفتو بده ببینم! منم کیفمو میدم و میندازه رو دوشش... سعی میکنیم ادای اونا رو در بیاریم... مسیر سربالایی و طولانیه اما اصلا مهم نیست... هر مسیری باشه کنار اون طی میکنم... اصلا همین که الان کنارش دارم راه میرم و میدونم که اونم منو دوست داره برام بزرگترین نعمته، دیگه چی میخوام؟؟

سر یه پیچ، یهو بی دلیل میخنده... میگم به چی میخندی؟ هیچی نمیگه، مسیر نگاهشو دنبال میکنم که از بالای دیوار اون سمت پیج رو میتونه ببینه و سرشو میندازه پایین و دوباره میخنده... من نمیتونم ببینم، اما پیچ رو که رد میکنیم همون دختر و پسره رو میبینم که پسره دختره رو کول کرده و دارن غش غش میخندن... منم ناخودآگاه میخندم... یعنی نوبت ما هم میشه؟؟

میرسیم به یه باغ رستوران... یه تخت رو انتخاب میکنیم و میشینیم... میره دستشویی و یکم دیر بر میگرده، اما وقتی میاد یه سینی بزرگ قلیون و چایی دستشه... میگم به به... می شینیم و دوباره از هر دری صحبت میکنیم...  مچ بند خودش رو که دفعه پیش به عنوان یادگاری بهم داده بود از تو کیفم در میارم، میدم دستش و مچ دستمو میارم جلو میگم دستم کن... میخنده و با یکم رودرواسی مچ بند رو دور دستم چند دور میپیچه و میبنده... این میشه عهدی که باهم بستیم :)

هنوز تا ظهر یکی دو ساعت مونده... تصمیم میگیریم ناهارو یه جای دیگه بخوریم... میریم و میریم و هی از خودمون حرف میزنیم... هنوز دست منو نگرفته... میدونم خیلی دوست داشت دستمو بگیره، اینو همش تو این یک ماه تو حرفاش بهم میگفت، اما الان چرا نمیگیره؟ یعنی اینقدر خجالتی؟!!

تو فضای باز رستوران نشستیم و ناهارمونو خوردیم... سفارش چایی دادیم و منتظریم بیارن... کنار هم نشستیم و داره خاطره تعریف میکنه... هوا یکم خنکه، ولی اون انگار خیلی سردش شده... حتی یه بار از من پرسید سردت نیست؟ منم گفتم نه... همینطور که خاطره تعریف میکنه یهو متوجه لرزشش میشم... بهش میگم سردته؟ میگه یهو سرد شد.. میگم دستتو بده. دستشو میاره جلو و دستشو بین دوتا دستام میگیرم... سرده اما من با دستام دستاشو گرم میکنم... میدونستم دستای خودم مثل همیشه گرمه... از گرمای دستای من گرم میشه و لبخند میاد رو لبش... و دیگه دستامو ول نمیکنه...

همه اینا دقیقا هفت سال پیش اتفاق افتاد.. هفت سال پیش همین امروز...

آخرین بار هم که دستشو تو دستم گرفتم، مثل اولین بار، سرد بود... سرد سرد... ناخناش هم کبود بود... همین بهم فهموند که دیگه ندارمش...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ساعت 5:44&  توسط بوبو 

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: جمعه 30 آبان 1399 ساعت: 16:16

صفحه بندی