خرید بک لینک

اونقدر مبحث برای نوشتن دارم که نمیدونم از کجا ابتدا کنم

آخرین روزای ساله و من بعد از چند روز خونه تکونی که هنوز تموم نشده، امشب بعد از حموم تصمیم گرفتم بیام یه پست بذارم. و دیدم که از مرداد پارسال تا الان هیچی ننوشتم... طبیعیه که اتفاقای زیادی تو این مدت افتاده باشه...

اولین و آخرین 403

راستش 403 اصلا برای من سال خوبی نبود... از همون اولش عید مسخره ای داشتم و همینطور مسخره تا آخر پیش رفت

البته همه اینا از یکی دو ماه قبل عید شروع کار شد.. از وقتی که فهمیدیم بابا باید قلبشو عمل کنه... معاینه های قبل از عمل تو اسفند و اینا انجام شد و ما هربار بابا رو میبردیم بیمارستان تهران چون قرار بود اونجا عمل بشه و کلی آزمایش و خستگی و شب بیمارستان موندن، که البته این قسمتش با مامان بود و من شب میرفتم خونه داداش. این وسط آلزایمر بابا هم هر لحظه بیشتر میشد... کلا فقط دنبال ما بود و طفلک هرکار میگفتیم انجا میداد و هرجا میرفتیم میومد، بدون اینکه متوحه باشه همه اینا بخاطر خودشه و خسته هم میشد... خلاصه عیدم که داداش اینا تصمیم گرفتن مامانو ببرن مسافرت چون بعد از عید قرار بود بابا عمل شه و نیاز داشت که حال و هواش عوض شه و شارژ بشه واسه پرستاریهای بعدش... منم اون چند روز رفتم پیش بابا و مراقبش بودم... البته دخترمم اومد و تنها نبودم... اما همه چی عجیب بود... ساعتا نمیگذشت، دیدن حال بابا و اینکه بیماری اینهمه تغییرش داده برام حس خفگی داشت... بابام داشت کم کم مثل یه بچه میشد... بگذریم. بعد از عید دوباره عمل و بیمارستان و امید واهی ما بابت اینکه قلبش خوب کار کنه دوباره میتونه مثل قبل فعالیت کنه... اما بهتر که نشد، بدترم شد... بیهوشی عمل و تغییر مکان و هول شدنای مامان و ... همه دست به دست هم دادن تا بابا یه لِوِل پیشرفت کنه و اختیار پایین تنه رو از دست بده... بعد از عمل مجبور شدیم برای بابا ایزی لایف بگیریم و تا مامان بیاد خودشو عادت بده به اینکه بابا دیگه نمیتونه خودشو نگه داره کلی اذیت شد... این وسط تشنج و حال بدیهای بابا هم بهش اضافه شد و چه شبها که تنها تو دسشویی نیفتاد و مامان تنهایی بلندش نکرد و تر و خشکش نکرد... دفعه اول که اینجوری شد خیلی وحشتناک بود. ساعت 12 شب بود تو اردیبهشت.. بارون میومد و من خودمو رسوندم و وضعیت بابا خیلی ناجور بود. اونجوری که تو دستشویی افتاده بود و کثیف و حالش بد میشد بالا میاورد و نمیتونست از جاش بلند شه و ما هم زورمون نمیرسید... البته من میترسیدم بابا رو زیاد حرکت بدم چون احتمال میدادم سکته کرده باشه... اورژانسی که بخاطر بارون حدود یک ساعت بعد رسید و بعد بابا رو بردن بیمارستان دولتی بشدت درب و داغون و شلوغ که حال بیمار اصلا براشون مهم نبود و حتی یه ویلچر سالم نداشتن که بتونیم بابا رو باهاش جابجا کنیم...نگرانی ما از اینکه اگه سکته کرده باشه باید زودتر بهش رسیدگی بشه و ... نصفه شبی یه بیمارستان خصوصی پیدا کردم که خلوت باشه و بابا رو بتونن پذیرش کنن و ... همه اینا تا 6-7 صبح طول کشید و داداش اینا که مسافرت بودن و خواهر اینا هم خواب بودن تلفن جواب نمیدادن تا نزدیکای صبح که من بیمارستان دوم رو پیدا کرده بودم زنگ زدن و خودشونو رسوندن... شب وحشتناکی بود اما خدا رو شکر سکته نبود و بابا رو آوردیم خونه... اما این قضیه سه چهار بار بعدش تکرار شد و معمولا چون نصفه شب پیش میومد مامان به ماها زنگ نمیزد و خودش تنهایی بابا رو بلند میکرد و میشست و ... من اون شبا تقریبا هوشیار میخوابیدم و گوشیمم سایلنت نمیکردم به مامان میگفتم هرچی شد زنگ بزنه اما نمیزد... مجبور شدیم برای بابا پرستار بگیریم چون کاراش زیاد شده بود و مامان از پسش بر نمیومد... ما هم بر نمیومدیم چون بد قلق هم شده بود...

از جاش بلند نمیشد اصلا و میگفت درد دارم... هیچی نمیخورد همش فکر میکرد سیره... حتی وقتی ایزی لایفش کثیف میشد به زور و با کلی اصرار و سر و کله زدن باهاش راضی میشد بلند شه بیاد بشوریمش... از اون طرف اونقدر درمورد پرستارا و تجربه های دیگران چیزای منفی شنیده بودیم که دلمون نمیومد مامان رو با پرستار تو خونه تنها بذاریم... مدام من و خواهر بهشون سر میزدیم و اون پرستارم واقعا آدم مطمینی به نظر نمیومد اما مامان قبول نمیکرد و خیلی شل میگرفت... تا اینکه به فکرمون زد از بابا آزمایش خون بگیریم و خوب شد گرفتیم چون متوجه عفونت تو بدنش شدیم... اینجوری شد که تو خردادماه حدود ده روز بابا رو بیمارستان بستری کردیم...روزای تاریک و پر از اضطرابی بود... شیفتی من و مامان و خواهر پیش بابا می موندیم چون خودش نه میتونست شرح حالی از خودش به دکتر بگه، نه اگه دکتری چیزی بهش میگفت میتوجه میشد... و تنها بودن تو جای غریب هم براش خوب نبود...البته داداش و دایی سومی هم هرکدوم یه شیفت اومدن کمکمون...

بابا خوب شد و مرخص شد و مامان هم راضی شد یه پرستار دیگه بگیره که این یکی خیلی بهتر از قبلی بود... اما کارای بابا و حالش مثل سابق بود و پرستارم 8 ساعت در روز میومد یعنی برای مامان سخت بود 24 ساعته که حق داشت چون پرستار آقا بود... یعنی بعد از رفتن پرستار عملا دوباره کارای بابا گردن مامان بود... همه مون خسته شده بودیم مامان از همه بیشتر... تا اینکه بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمون و راضی کردن مامان و خواهر،بابا رو بردیم سالمندان... روز خیلی بدی بود. یه روز گرم تو تیرماه که از قضا آسانسور خونه مامان اینا خراب شده بود و بابا به سختی از دو طبقه پله پایین اومد... من رفته بودم دنبالشون و اون آقای پرستارم همراهمون بود... بابا فکر میکرد دوباره داریم میریم دکتر... تو دلم آشوب بود اما برای اینکه مامان پشیمون نشه به روی خودم نمیاوردم... اونجا رو از قبل دیده بودیم و میدونستیم جای خوبیه... اما دلمون طاقت نمیاورد... لحظه ای که بابا همراه پرستار رفت داخل و پشتشم نگاه نکرد، از پشت میدیدمش که داره به سختی راه میره و دست پرستارو گرفته و مثل بچه ای که وارد یه جای تازه میشه محو اطراف میشه و مامانشو فراموش میکنه، بابا هم دور و برشو نگاه میکرد و حتی یادش نبود که ده قدم قبلش منم کنارشون بودم و داخل راهم ندادن... دیگه نتونستم جلو گریه مو بگیرم اما خدا رو شکر مامان اون لحظه هنوز تو اتاق مدیریت بود و نه اون صحنه رو دید نه گریه منو...

از اون روز بابا اونجاست و منصفانه بگم واقعا مرکز خوبیه آدمای خیلی خوبی داره و رسیدگیشون خیلی خوبه... حتی بابا از وقتی اونجاست یه جوورایی حالش بهتر از زمانیه که خونه بود... مامان تقریبا هر سه روز هفته که ملاقات دارن میره پیشش و من و خواهر حداقل هفته ای یک بار همراهش هستیم... نسبت به مامان و من بیشتر از همه واکنش داره و با اینکه اسممونو نمیگه و حرف خاصی نمیزنه ( کلا آلزایمرش بیشتر از همه روی قسمت تکلم مغزش تاثیر گذاشته) اما واکنشهای احساسیش به ما بیشتر از داداش و خواهره...

خب از داستان غم انگیز بابا بگذریم که چهار پنج ماه اول سالو اینجوری برامون تلخ کرد...

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:36

صفحه بندی