الان قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن، همه پستای امسالمو خوندم...
همین الانم یه نخ سیگار کشیدم، سیگاری که خیلی کمش کردم...
حال این روزام زیاد خوب نیست، خیلی کلافه ام... خونه تکونی آنچنانی نکردم و نیازی ندیدم... اما بیکاری و احمال کاریم کلافم کرده... بگذریم... فردا ساعت 7 سال تحویله... فردا صبح با دوستم قرار دارم... بعد میام خونه یه دوش میگیرم ناهار میخورم جمع و جور میکنم و میرم خونه مامان اینا تا سال تحویل اونجا باشم... شبم همونجا میمونم و فرداش مامان کلی مهمون داره... بعد شبش میام خونه بار سفرمو بر میدارم میرم تهران تا از اونجا با بچه ها راه بیفتیم بریم سفر... من و ت و ن و م3 و نامزدش باهم میریم... قرار بود ر هم بیاد که کار براش پیش اومد و گفت نمیاد... دروغ چرا دوست داشتم اونم بود... اما بازم میدونم خوش میگذره.
اگه بخوام امسالو دوره کنم خاطرات خوبش بیشتر از بدش بود... اما اونجوری که میخواستم از نظر کاری و مالی پیشرفتی نداشتم و این بهم ثابت کرد که نباید به امید هیچکس باشم و خودم باید آستین بزنم بالا...
عید خوبی داشتم و بیشترش با همین دوستام گذشت... اردیبهشت مشغول یادگیری یه سری چیزا برای کارام بودم که یکی از این کارا ادامه دار شد و هنوز مشغولشم اما خب درآمد آنچنانی نداره، فقط رفع بیکاریه... اما خب جای پیشرفت داره و فعلا ادامش میدم... اون یکی کار که مربوط به ر بود پروندش باز موند چون این آقا همش از این شاخه به اون شاخه میپره... البته پروندهه برای من تقریبا بسته شده دیگه و تمایلی به ادامش ندارم... یه بارم باهاش در این مورد حرف زدم.
از خرداد بجز استارتکارم با ن و اومدن م3 اینا و تولدبازی چیز خاصی یادم نمیاد.
تیر هم یه مدت حال بدی داشتم و بالاخره زنگ زدم و وقت گرفتم برای مشاوره... مشاوره ای که هنوزم دارم ادامش میدم و تقریبا راضیم... تولد بازی و استخر و این داستانا هم داشتیم که خاطرش مونگار شد واسه هممون...
مرداد و کرونا برام باهم گره خورد... سه هفته قرنطینه و بی حالی و ضعف و دکتر و... و بعد از اون بود که واکسن واسه همه آزاد شد و توی شهریور رفتم اولین دوز رو زدم... مرداد ماه خوبی نبود کلا. چون هم مریض بودم هم یکی از دوستام باباش و اون یکی مامانشو از دست داد... و منی که کرونا داشتم و چقدر دلم میخواست اون لحظه ها میتونستم کنارشون باشم...
شهریور بهتر بود و اونم البته بجز سورپرایز تولدم چیزی ازش یادم نمیاد...
مهر یه سفر خوب شمال داشتیم که یکم یهویی شد و همین باحالترش کرد... هوا عالی بود و همسفرا خوب...
فکر کنم تو آبان بود که با کمک دخترعمه دکور خونمو تغییر دادیم... قرار بود اگه خوشم نیودم واسه عید به حالت قبلی برگردونم اما فعلا راضیم و نمیخوام تغییرش بدم.
آذر فکر میکنم یه بار دیگه م3 اینا اومدن... البته برای اون تولد استخری و تولد منم اومده بودن... توی آذر که اومدن بعد مدتها بچه ها دور هم جمع شدیم... یه مدت بود که کمتر دور هم جمع می شدیم و من و ر خودمون گاهی وقتا باهم اینور اونور میرفتیم جیگر و کله پاچه و این داستانا که باعث شد به هم نزدیکتر و صمیمی تر بشیم... الان جرو یکی از دوستای مورد اعتماد و خوبم شده و اینکه میبینم هوامو داره برام لذتبخشه... دوز دوم واکسنم رفتیم باهم زدیم و من بلافاصله بعدش باشگاه و پیلاتس رو با یه هدف شروع کردم... هدفی که اولش به کسی جز مربیم نگفتم اما الان تقریبا همه دوستام و مشاورم و خانوادم میدونن... اینجوری شد که اوایل اسفند بالاخره زمان اولین کارگاهمون رسید و ثبت نام کردم و بخاطرش مجبور شدم برم چند روز تهران خونه داداش اینا بمونم تا رفت و آمدم راحت تر باشه... روزای جالب و خسته کننده ای بود. اما اونجا وقتی بقیه رو دیدم کلی اعتمادبنفس گرفتم و فهمیدم که خیلی خوبم تو این کار. تقریبا همه دوستا و اطرافیانم تشویقم کردن و بهم گفتن که میتونم موفق بشم... البته اونایی که بیشتر از همه به حمایتشون نیاز داشتم مثل همیشه بی تفاوت برخورد کردن.. و گاها با تمسخر و دست کم گرفتنم... وقتی بهش فکر میکنم قلبم مچاله میشه... اما چه میشه کرد. همینن دیگه... اگه بلد بودن که الان تو زندگی خودشون موفق میشدن.
دی هم همینجور گذشت و من دوباره یه کرونای ریزی گرفتم...دومین تولد عزیز دلمم بدون خودش گذروندم...
بهمن چی شد؟ م3 اینا یه بار دیگه اومدن و اینبار بیشتر از همیشه خوش گذشت... چون قبلش یکم برنامه ریزی کرده بودیم که کجاها بریم و چیکارا کنیم...
و اسفند رسید... شب پر کشیدن عزیز دلم... هرکار میکردم گریه م نمیومد... همون شامی رو درست کردم که اونشب درست کرده بودم نشستم تنهایی خوردم... بعد همون قسمت از سریالی رو دیدم که اونشب باهم دیدیم... اینجا بود که گریه امونم رو برید... پارسال اون شب کنار دوستام بودم و نتونستم کارای که دلم میخواست کنم... البته بودنشون کنارم برای اولین سال خیلی دلگرمی بود... اما امسال خیلی رها و راحت گریه کردم... و اونایی رو که اونشب و فرداش بهم پیام دادن و حواسشون بهم بود رو هیچوقت یادم نمیره...
بعد از اونم که همون کارگاه ورزشیم بود که بالاتر گفتم... چند وقت پیشم که دوز سوم واکسن رو دوباره با ر رفتیم زدیم... و حالا سال تموم شده
این چند روزم که گفتم چه حاالی دارم...
امیدوارم تو سال جدید بتونم هدفی که پیش رو دارم رو ادامه بدم اما میدونم رسیدن بهش بیشتر از اینا زمان میخواد... امیدوارم بتونم ادامش بدم و در کنارش همین امسال به یه کاری با درآمد بیشتر برسم... امیدوارم خواب عزیز دلم رو ببینم... چند روز پیشا خواهر خواب اون و منو دیده بود و برام تعریف کرد. خواب قشنگی بود... امیدوارم تو خوابم بیاد و بیشتر حضورش رو تو زندگیم حس کنم... امیدوارم بتونم تصمیمای درست بگیرم، ارادم قوی تر بشه و انگیزم واسه کارا بهتر... بازم مثل همیشه آدمای خوب تو راه زندگیم قرار بگیرن و منم بتونم آدم خوب زندگی بقیه باشم... دیگه جز اینا چیزی نمیخوام...
خدایا شکرت ♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی