خرید بک لینک

حس میکنم اگه بنویسم خیلی تاثیر داره توی بهتر شدن حالم...

دیروز براش نامه نوشتم.. برای عزیز دلم.. برای همونی که دیگه نیست... روی کاغذ براش نوشتم، با خودکار، واقعی واقعی، نه مجازی... همه دلتنگیام و دلخوریام و ناراحتیامو نوشتم... بعدم نامه رو سوزوندم

حالا میخوام این جا بنویسم... تو همین وبلاگی که باعث آشنایی ما دوتا شد... این وبلاگ برای من خیلی معنی داره... شاید باید دوباره بنویسم... میخوام از روزایی که این مدت گذروندم بنویسم... چیزایی که دیدم و فهمیدم.. حس هایی که داشتم و دارم... کارایی که کردم و نکردم و باید میکردم...

پارسال تو همین روزا سخت مشغول روزمرگیم تو اون شهر بودم، همون شهری که توش باهم زندگی میکردیم... میرفتم سر کار، از کارم و همکارا و محیط کاریم راضی بودم، بعد میومدیم خونه و با عزیز دلم تا شب وقتمون به ناهار و تلویزیون و استراحت و کارای خونه میگذشت... تفریحمون فیلم دیدن باهم بود و آخر هفت ه ها هم طبق معمول همیشه خونه مادرش... اگه از اون زمان به همین روزای الانم میشد یه فلش فوروارد زد و بوبویی رو دید که اینجا تو یه خونه ناشناس تو این شهر تک و تنها نشسته و لپتاپ روی پاش و یه ظرف میوه کنارش و داره تایپ میکنه، همه چیز چقدر گیج کننده بود... از اون روزمرگی و شلوغی و در عین حال کارای تکراری اما لذتبخش زندگی با اون، یهو پرت بشی تو این سکوت و خلوت که فقط صدای تیک تیک ساعت و کیبورد میاد... انگار زمان ثابت شده...

زندگیم داره مثل یه فیلم میشه... ترسناکه که این فیلمنامه رو دارم خودم مینویسم.. البته نه همش... اما حداقل همین الان و همین لحظش دست منه...

بعد از پست قبلیم خیلی اتفاقای مختلفی برام افتاد و شوکهای زیادی بهم وارد شد که هنوز نتونستم با یه چیزاییش کنار بیام... همه چیز خیلی تغییر کرده و من دیگه هیچوقت اون بوبوی سابق نمیشم...

یک هفته بعد از پست قبلیم، نتونستم دوری از خاک عزیز دلم و خانوادش رو طاقت بیارم و دوست داشتم تو اون شرایط روحی که داشتم پیش اونا باشم و به مزارش نزدیک... بلیط گرفتم و برگشتم پیششون... ازم استقبال خیلی خوبی شد انگار که همه شون منتظر من بودن... خوشحال بودم که اینقدر هنوز دوسم دارن... عید اونجا بودم خونه مادرش.. لحظه تحویل سال سر خاک بودیم... چه روزای وحشتناکی بود، الان که بهش فکر میکنم میفهمم چه تحملی داشتم... بعد از عید یواش یواش متوجه یه سری رفتارا از سمت خانوادش شدم و کم کم فهمیدم که دلیل اینهمه تحویل گرفتن من و برخورد خوبشون باهام چیه... یهو از اینهمه دوروی دلم بدجور گرفت.. از اینکه تو این شرایط بد روحی، اینطور میتونن نقش بازی کنن ترسیدم، نتونستم موندن پیششون رو تحمل کنم، رفتم خونه خودم... خونه ای که تازه با عزیز دلم خریده بودیم و فقط دو هفته توش زندگی کردیم... اما تحمل اون خونه و تنهاییش و جای خالیش، برام راحت تر از تحمل دورویی اونا بود...

اینم اینجا بگم برای سالها بعد، که سال نود و هشت همون سالی بود که ویروس کرونا جهان رو گرفت و روز فوت عزیز دلم همون روزی بود که توی ایران رسما اعلام شد اومده و بعد از اون قرنطینه و ماسک و الکل و دستکش و دوری از جاهای شلوغ و بشور بساب هرچیزی که از بیرون خریده میشه و ....   و به دنبالش بعد از عید تا مدتی جاده ها بسته بود...

من حدود یک هفته تو اون خونه تنها زندگی کردم ... هرچند دوستام هوامو داشتن، با مامان اینا هم مدام در تماس بودم و قرار بود تا جاده ها باز بشه مامان و بابا بیان پیشم... به اونا همه چیزو گفته بودم... فهمیدن ذات خانوادش و حرفایی که پشت سرم گفته بودن و مقایسش با رفتاری که جلو روم داشتن شوک بزرگی بود برام... جوری که یه مدت غم نبودنش رو فراموش کرده بودم... هرچند خودشون نمیدونستن که من اینا رو میدونم و منم توی رفتار ظاهریم مثل قبل بودم باهاشون... بالاخره مامان و بابا اومدن پیشم و همه چی خیلی بهتر شد... نزدیک سه ماه اونجا بودیم تا کارای بیمه و انحصار وراثت انجام بشه که البته کامل انجام نشد و بقیه مراحل رو من سپردم به وکیل... و من بیست تیر ماه با وسایل خودم و چند تیکه از لباسا و وسایل عزیز دلم که یادگاری برداشته بودم اومدم به شهری که قبلا بودم. همین شهری که خانوادم توش زندگی میکنن... وکیل گرفتم تا دیگه مجبور نباشم برگردم به اون شهر...

اما توی اون سه ماهی که اونجا بودم با مامان و بابا، دو تا شوک بزرگ دیگه هم بهم وارد شد... اولیش زمانی بود که بالاخره پزشکی قانونی علت فوت رو اعلام کردن... اینجا نمینویسم علت فوت چی بود، اما وقتی که شنیدم نتونستم روی پاهام بایستم و فوری نشستم... و هزاران چرا از اون موقع توی فکرمه که هیچوقت به جوابش شاید نرسم...

شوک بعدی هم روزای آخری که اونجا بودم، زمانی بود که گوشیش رو از کلانتری تحویل گرفتیم و چند روز دست من بود و من شروع کردم به تفتیش تا شاید جواب اون چراها رو بگیرم... نمیدونم شاید کارم از ریشه اشتباه و غیر اخلاقی بود و نباید انجامش میدادم... اما چیزایی تو گوشیش دیدم و چیزایی فهمیدم که ای کاش نمیفهمیدم... گاهی وقتا با خودم میگم شاید اون معذرتخواهی های شب آخرش بخاطر همین بود، و اگه بود دیگه به این کارش ادامه نمیداد... اما از طرفی نمیتونم قبول کنم کسی که وارد این باتلاق بشه به راحتی بتونه ازش در بیاد... اون روزا خیلی حالم بد بود از اینهمه شوکی که بهم وارد شد... تنها کسی که تونستم باهاش در مورد این مساله صحبت کنم دوست صمیمیش بود که بعد از این اینجا به اسم م3 میگمش... این م3 اونقدر با عزیز دلم نزدیک بود که روز فوتش وقتی اورژانش بهم گفت به یکی خبر بده بیاد پیشت ، توانش رو نداشتم به خانوادش بگم و اولین کسی که اومد تو ذهنم همین م3 بود...

و روزایی که خیلی ناراحت بودم و دلم میخواست برم سر خاک اگه بی موقع بود یا نمیخواستم به خانوادش بگم، م3 منو میبرد... روزای اول که حالم خیلی بد بود با م3 حرف میزدم البته بیشتر چت و اون خیلی چیزا از عزیز دلم بهم میگفت... حرفایی که عزیز دلم از علاقش به من میگفته رو بهم میگفت و سعی میکرد حالمو خوب کنه... خیلی کنارم بود و هوامو داشت واقعا مثل یه برادر... و من هنوز باهاش در ارتباطم...

خلاصه که من با یه حال افتضاح و کلی خاطره بد اون شهرو ترک کردم و اومدم اینجا... اینجا هم یه خونه جدا از مامان اینا اجاره کردم البته از شوهرخواهر اجاره کردم که خدا رو شکر خیییلی باهام راه اومد و جای خونم هم خیلی خوبه و نزدیک مامان ایناست... از وقتی اومدم اینجا نسبت به اون موقع حالم خیلی بهتر شده... اما نمیتونم بگم خوبم... حالم خیلی موجی و سینوسیه...

فردای روزی که اومدیم به خانواده عزیز دلم خبر دادیم که اومدیم... خودشون خواسته بودن که بهشون نگیم کی میایم اما اونا وقتی فهمیدن واکنش خیلی زشت و زننده ای نشون دادن ... تا مدتها با حرفها و توهیناشون و پیاماشون اذیتم کردن تا اینکه چند وقت پیش با مشورت وکیلم بلاکشون کردم...

دوستام از روز اولی که اومدم اینجا خیلی هوامو دارن... البته اونجا هم که بودم هوامو داشتن مدام حالمو میپرسیدن و یه بارم چند نفری باهم اومدن اون شهر و حتی واسه اینکه مزاحم نباشن رفتن خونه م3... آخه خب اونا هم باهاش دوستن و حتی سر مراسم هم که اومده بودن خونه م3 مستقر بودن... و چند روز من پیش دوستام بودم و دوست دختر م3 هم اومد دور هم بودیم و حال و هوامو عوض کردن... اینجا هم مدام سعی میکنن توی دورهمی هاشون منم باشم... تازه فهمیدم که اینا چند ساله همش باهم دور همی دارن ... و توی دورهمیاشون به منم خوش میگذره... ممنونم ازشون که منو تو جمع خودشون راه دادن، و با آدمای جدیدی هم آشنا شدم که بعدا اگه لازم بشه درباره شون مینویسم...  حدود یک ماه بعد از اومدنم م3 بدون اینکه به من خبر بده با دوست دخترش اومد و با کمک بقیه دوستام منو سورپرایز کردن... چند رو اینجا بودن و من چند روز همش پش دوستام بودم و یادمه که اون چند روز بهم خیلی خوش گذشت... جوری که بعدش به م3 گفتم فراموش کرده بودم که میتونم اینقدر بخندم... بعد از مدتها چند روز واقعا فکرم آزاد بود و به چیزای ناراحت کننده فکر نکردم...

اما همیشه بعد از این دورهمی ها، یه حس بدی سراغم میاد که اکه من مرده بودم و اون جای من بود، الان همین کارا رو میکرد؟ بعد از گذشت 5،6،7 ماه از مرگ من، با دوستاش دور هم میشستن و میگفتن و میخندیدن و بازی میکردن؟ این فکرا سراغم میاد که الان من دارم کار درستی میکنم؟ شوهرم مرده و من تو دورهمی با دوستامم... این فکر عذاب وجدان بدی بهم میدن... یه بار تو همین فکرا زدم زیر گریه و باهاش صحبت کردم گفتم اگه تو بودی جای من چیکار میکردی؟ همون شب خوابشو دیدم که با م3 توی ماشینن آهنگ شاد گذاشتن و میخونن و میرقصن... نمیدونم از فکر و خیال بود یا خواب واقعی...

اما اینو میدونم که دورهمی و دوستام توی بهتر شدن حالم تاثیر دارن و دلم میخواد ادامش بدم... مثلا روز تولدم همین اکیپ دوستام یهو اومدن منو سورپرایز کردن... یا مثلا دو هفته پیش م3 و دوست دخترش از اون شهر اومدن و با هماهنگی قبلی دوست دخترش رو سورپرایز کردیم بخاطر تولدش...

یه مدتم با یکی از دوستام هفته ای دوبار میرفتیم پیداه روی صبح زود و هفته ای یه بار دور هم فیلم میدیدیم... بعد که کارش شروع شد پیاده روی مون تعطیل شد و شروع کردیم سریال دیدن... تا الان یه سریال رو باهم تموم کردیم البته هرکی جدا تو خونه خودش میبینه اما باهم پیش میریم و اگه فرصتی پیش هم باشیم باهم میبینیم...

دیشبم خوابشو دیدم... یه کراوات آبی خوشرنگ با جلیقه و کت شلوار آبی چهارخونه خوشگل و خوش دوخت پوشیده بود... نه اینکه از طرح چهارخونه خوشم بیاد ولی مال اون خیلی قشنگ بود تو تنش... حرف زیادی باهم نزدیم اما خیلی خوشتیپ شده بود... چند بار دیگه هم قبل از اینا خوابشو دیدم...

اولین بار توی عید، دو روز قبل از سالگرد عروسیمون دیدمش... کلی بغلش کردم و ازش خواستم همیشه باشه همیشه بذاره عطرش و حضورش رو تو زندگیم حس کنم... اونم سرشو تکون میداد که یعنی باشه... بعد شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و فهمیدم داره گریه میکنه... گفتم منو ببخش که گریه میکنم من میدونم تو جات خوبه حالت خوبه، دارم برای خودم گریه میکنم، بازم سرشو تکون داد که یعنی نه از دست تو ناراحت نیستم... اما نفهمیدم چرا گریه میکرد... بعد از اون همش نور بود... دیگه نتونستم ببینمش انگار تبدیل به یه نور سفید خیلی شدید شد که چشممو میزد...

روز سالگرد عروسیم پنجشنبه بود که رفتیم سر خاک و وقتی برگشتیم من مثل دیوونه ها شده بودم... مثل یه کوه آتشفشان که یهو منفجر بشه جوری بلند بلند زدم زیر گریه که هیچکی نمیتونست آرومم کنه... اون روز خیلی گریه کردم و شبم دیروقت خوابم برد... تو خواب و بیداری دیدم در اتاق باز شد و عزیز دلم اومد تو... فوری پا شدم نشستم خیلی خوشحال بودم که اومده... با خودم میگفتم این یعنی الان روحه یا واقعی یعنی میتونم بغلش کنم؟ با همین فکرا دست انداختم دور گردنش و اونم خم شد و همو بغل کردیم و کشوندمش رو تخت و همینجور تو بغلش خوابم برد...

یه بارم روزای آخر که اونجا بودم خوابشو دیدم... خواب دیدم تو یه مهمونی هستم و عزیز دلمم اونجاست و اصلا مهمونی بخاطر اینه که فهمیدیم عزیز دلم نمرده و زنده ست... توی خواب دوباره کلی بغلش کردم و از خوشحالی اینکه تموم این مدت به اشتباه فکر میکردیم مرده گریه میکردم... بهش میگفتم میدونی این مدت چی کشیدم؟ اونم با سر میگفت آره میدیدمت...گفتم دیدی پزشکی قانونی پی گفت بهمون؟ میدونی چقدر ناراحت شدیم؟ گفت آره اصلا نامه رو اول به خودم نشون دادن...بعدم سرشو تکون داد که یعنی چه اشتباهی کردم... اما با خنده...

این چندتا خوابی که دیدم خیلی واقعی بود و یادم موندن... بقیه وقتا یا خواب روزی که صداش زدم و بیدار نشد رو میبینم، یا فقط وقتی بیدار میشم میدونم که دیشب تو خوابم بوده اما هیچی یادم نمیاد...

اما از حس و حالم بخوام بگم... همونطور که گفتم خیلی سینوسی ام... این چند وقت یه مدت تو فرورفتگی و قعر سینوس بودم و فکر کنم از امروز شیب سربالایی رو شروع کردم... یه وقتایی با خودم میگم خب اوکی دیگه کنار اومدی و حالا باید سعی کنی حال خودتو بهتر کنی یه زندگی جدید بسازی سر خودتو گرم کنی و کارایی که قبلا نمیشد و فرصت نمیکردی رو الان انجام بدی...  اما یه وقتایی که حالم بده همش گریه میکنم و همش میگم خب این کارو کنم که چی؟ آخرش چی؟ و حس و حال انجام هیییییچ کاری رو ندارم... بشدت فس میشم و ساعت خوابم زیاد میشه... نمیدونم تا کی اینجوری میمونم و چقدر طول میکشه تا از اینی که الان هستم بهتر بشم... دوستم بهم میگه تو تا همین الانم خیلی خوب و قوی بودی... میگه به خودت بیشتر فرصت بده و از خودت انتظار بالا نداشته باش... از اون طرف مامان هی سراغ کار ازم میگیره که فلان کارو شروع کردی؟ میخوای چیکار کنی؟ سر خودتو گرم کار کن و ... کاش میدونست این سوالاش و توصیه هاش اذیتم میکنه... اونم میخواد مثلا بهم کمک کنه دیگه فقط بلد نیست...

دیگه نمیدونم فعلا چی بنویسم... بیشتر از یک ساعته دارم تایپ میکنم. فکر میکردم موقع نوشتن این پست گریه م بگیره ولی این چند روز گذشته انقدر گریه کردم که انگار خالی شدم و دیگه گریه م نمیاد...

چیزی که میدونم اینه که عشقشو همیشه تو دلم دارم و همیشه دلم براش تنگ میشه... ضربه هایی که از اعتمادم خوردم همیشه یادم میمونه و بعد از این اگه حتی به ظاهر شاد باشم و از اون خنده های همیشگیم کنم، از درون خیلی خیلی غمگینم... همونطور که تو خیلی از دورهمیام با دوستام، بعد از کلی خنده، آخرش زدم زیر گریه و احتمالا حال همه رو گرفتم...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 23:26&  توسط بوبو  | 

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: جمعه 30 آبان 1399 ساعت: 16:16

صفحه بندی