من از روزی که خاطره قبلی رو نوشتم جوگیر شدم و آغاز کردم به خوندن وبلاگم از روز اول... تا همین دو هفته پیش طول کشید تا همه پستها رو خوندم... بماند که اون وسطها یه بازه 7-8 ماهه همه نوشته هام پاک شده بود و همون موقعم فهمیده بودم... اما در کل خوندنش حس خیلی عجیبی برام داشتو انگار 14-15 سال اخیر زندگیمو دوباره زندگی کردم... همه چی برام مرور شد. تمام سادگیام، سیر فکریم، اولین تجربه هام، دلخوریام، عاشق شدنم، گریه هام، دوری، شکست، دل کندن، رسیدن و .... بزرگ شدنم تو این وبلاگ ثبت شد... نمیدونم تا کی قراره بنویسم و اصلا این وبلاگ تا همیشه می مونه یا نه... اما با خودم گفتم چه خوب که نوشتم... چه خوب که همه اینا رو نوشتم و خوبه که بازم بنویسم... یه مدته کمتر اتفاقا رو ثبت می کنم و حس میکنم بهتره که ثبت کنم... شاید یه روزی دوباره برگردم و همین نوشته ها رو بخونم و خیلی چیزا برام زنده شه و دوباره به خودم بگم چه خوب که نوشتی...
الان که دارم مینویسم تو خونه خودم رو مبل زیر پنجره نشستم و قراره تا یکی دو ساعت دیگه برم پیش مامان و شب پیشش بمونم... دلیل خاصی نداره جز اینکه دیروز پریود شدم یکم بی حالم و خیلی وقتم هست که شب پیشش نموندم...
خواهرزاده یکی دوروزه آبله مرغون گرفته. البته یکی دو روزه که علایمش جدی خودشو نشون داده وگرنه ویروس مدتیه تو بدنشه. و من نمیدونم تو بچگی گرفتم یا نه و هیچکسم یادش نیست که من گرفته باشم... در خروجی احتمال داره تا دو سه هفته دیگه منم علایمی نشون بدم )) چون دو روز آخر قبل از تشخیصش پیشم بود و کلی هم چلوندم و بوسش کردم
بابا حدود یه هفته ده روزه که اونجا حالش خوب نیست و بدقلقی میکنه داد و بیداد میکنه... نمیفهمیم چرا اینطوری شده چون خوب ارتباط برقرار کرده بود اونجا... هفته دیگه نوبت دکتر قبل داره...
گفتم قلب یادم افتاد که منم قبل از عید دکتر قلب رفتم برای اولین بار... تو خاطراتم تو همینجا نوشتم ( 13 سال پیش) که یه وقتایی تو قفسه سینم سمت چپ دردی حس میکنم که نمیذاره نفس بکشم. مثل یه جور گرفتگی عضله... بالاخره بخاطرش دکتر رفتم و اکو ازم گرفت و فهمیدم که هردو دریچه قبلم افتادگی داره اما شدتش در حدی نیست که دارو یا عمل لازم داشته باشم فقط باید جسم سنگین بلند نکنم. و من بالاخره دلیل دردامو فهمیدم.
تو پست قبلی در مورد رابطه م گفتم که حال خوبی نداشتم. تراپیستم یه کتاب بهم معرفی کرد که ورژن صوتیش رو دارم گوش میدم و این وسطم ر رفتارش خیلی بهتر شد که حس کردم برآیند صحبتیه که چند وقت قبلش باهاش کرده بودم... عید که مامان اینا رفتن شهرمون ر اومد دو سه روز پیشم بود و اونجا تو حرفاش و کاراش متوجه دگرگونیها شدم و الانم همچنان همون روند رو در پیش داره... برای اینکه بعدا بهتر بفهمم دارم راجع به چی حرف میزنم اینو بگم که محور زبان عشق و این حرفاست
وقتی باهاش حرف میزنم یه وقتایی تو ذوقم میخوره جون حس میکنم گارد داره و اون اصلا مشکلی نمیبینه که نیاز به حرف داشته باشه و حس غر زدن بهم دست میده... اما بعدش که میبینم همون حرفای من باعث تبهروز نظر تو رفتارش شده و اوضاع بهتر میشه میفهمم که واقعا علاقه داره شرایط رو بهتر کنه و این برام باارزشه... راستش این پسر از نظر ظاهر و رفتار خیلی برام جذابیت داره.. هوش بالاش و بلندپروازی و تلاش خستگی ناپذیرش و ناامید نشدنش رو خیلی خیلی دوست دارم... اینکه سعی میکنه اوضاع رابطه رو بهتر کنه و به هرروشی که بلده بهم توجه میکنه برام خیلی قشنگه. با تجربه هست و مشوق و حامی خوبیه برام...گاهی تو حرفاش عقاید مردسالارانه میبینم که سعی میکنه زیاد نمود نداشته باشه و فرهنگی که توش بزرگ شدیم هم خیلی باهم متفاوته... اما از اینکه دو سال و نیمه باهاشم راضیم... به بهتر شدنم کمک کرده و کمکم میکنه نقاط قوت و مثبت خودم رو ببینم.. بابت هیچ چیزی بهم فشار نمیاره...
یادم باشه اگه یه روز ازش ناراحت بودمم بیام بنویسم : ))) ظاهرا الان فقط خوبی ازش نوشتم
خوندن وبلاگم حال عجیبی بهم داد وقتی دیدم حدود سه سال از عمر و زندگیم صرف حسرت دیدن و رسیدن به کسی شد که اونقدر دوسش داشتم... چه گریه ها که نکردم... من فقط حدود 20 سالم بود... تجربه زیادی نداشتم. حسرت اینکه هیچوقت نخواهم دیدش دیوونم میکرد... تا اینکه بالاخره دیدمش. و بالاخره فهمیدم که اونم دوسم داشت و بالاخره بهش رسیدم... تو خاطراتم، این قسمتاش انگار شیرینترین روزای زندگیم بود. روزای رسیدن، امید به آینده، زندگی نوین، عشق... همه چی اوایل خوب بود و تا آخر به ظاهر همه چی خوب بود... خدا بیامرزش اما انگار قدر ندونست... نه تنها تلاشی برای بهتر شدن رابطه و زندگیمون نمیکرد بلکه انگار خوشی زیر دلشم زده بود و عمر خودشو گرفت و روزگار من و خانوادشو سیاه کرد... جه روزای وحشتناکی رو گذروندم... جه اتفاقا که بعد رفتنش افتاد... چه چیزایی که فهمیدم و تو اون شرایط به کسی نمیتونستم بگم... الان برام عادیه که این اتفاقا برام افتاده اما برا هرکی تعریف میکنم واکنشا اینجوریه که چی کشیدی و اصلا دوست نداشتم جات باشم...و من باورم نمیشه چیزی رو که بقیه حتی فکرشم براشون سخته رو چند سال پیش با پوست و گوشت و استخونم تجربه کردم...
اثرات اتفاقایی که افتاد هنوز گاهی روانمو آزار میده... چقدر نامه براش نوشتم و پاره کردم... چقدر گریه کردم و کلنجار رفتم تا بتونم ببخشم یا فراموش کنم یا ازش عبور کنم... اما سخته خیلی سخت... قسمت سختترش اینه که هنوز ازش بعنوان عشقم یاد میکنم و هنوز گاهی حس میکنم اندازه همون موقعا دوسش دارم... و این خیلی اذیتم میکنه
اینکه دیگه میتونم راحت ازش و از نبودنش حرف بزنم جای خوشحالی داره
و در کل اینو فهمیدم که روزا خیلی با سرعت میگذره و عمر مثل یه پلک بهم زدن می مونه، نباید تو گذشته موند باید الانو زندگی کرد حتی زیاد به فکر روز آینده هم نبود چون معلوم نیست روز آیندهیی اصلا باشه... سالم زندگی کنم از سلامتیم لذت ببرم خوش بگذرونم ورزش کنم غذای خوب بخورم غصه چیزی رو که نمیتونم تغییر بدم نخورم و هوای خودمو داشته باشم...
همین
خدایا شکرت♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی