خرید بک لینک

این چند روزم که این همه منتظرش بودم گذشت... چقدر زود میگذره همه چی...

دوشنبه بعد از ظهر عزیز دلم رسید... همون شب قرار بود تولد بگیریم چون روز تعطیل بود و داداش اینا هم میتونستن بیان... خلاصه شب داداش اینا و خواهر اینا و مامان بزرگ هم اومدن و همه دور هم جمع بودیم... شام خوردیم و شمع فوت کردم و کیک خوردیم و کلی کادو گرفتم... خونواده عزیز دلمم برام کلی کادو فرستاده بودن، یکی از یکی بهتر...

روز بعدش رفتیم تهران... خرید کردیم و ناهار خوردیم و سینما رفتیم.. فیلم فروشنده که قشنگم بود ولی من جدایی نادر از سیمین و ابد و یک روز رو بیشتر دوست داشتم...

شب هم دوتایی رفتیم بیلیارد و من اولین بارم بود که بیلیارد واقعی بازی میکردم و خیلی خوشم اومد. همیشه با گوشیم بازی میکردم و دوست داشتم.

روز بعدش که روز واقعی تولدم بود بعد از ظهر رفتیم خونه داییم و بعدشم خونه خواهر اینا که خوش گذشت... شب هم تا دیروقت بیدار بودیم با مامان و بابا شلم زدیم و ما بردیم و کلی خندیدیم...

فرداش صبح رفتیم صبحونه خوردیم و بعد رفتیم خرید کردیم... دو جفت کفش شبیه هم گرفتیم که ست باشیم عینکامونم که ست هست... لباسامونم معمولا سعی میکنیم ست باشه... بعد از ظهر اون روز رفتیم تهران گالری دایی که داداش و دخترداییا هم اومدن و کیک گرفته بودن و یه تولد کوچولو گرفتن برام... بعدش با دختردایییا رفتیم خونه داداش اینا و اونجا یه سری فیلمای خیلی قدیمی خونوادگی مون رو دیدیم و کلی به خودمون خندیدیم... بعدشم رفتیم بیرون شام خوردیم و چایی قلیون... خیلی خوش گذشت... وقتی هم اومدیم خونه دوباره نشستیم شلم بازی کردیم تا ساعت 4 !!

روز بعدشم که همون دیروز بود، عزیز دلم قبل از ظهر جمع و جور کرد رفت سمت شهرشون... دیگه خدا میدونه کی دوباره همدیگه رو میبینیم...

اما این چند روز خیلی خوش گذشت... از همون لحظه اول که اومد تا آخرش همه چی خیلی خوب بود... جاهایی که رفتیم... کارایی که کردیم... حرفایی که زدیم... خدایا مرسی ♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی