خرید بک لینک

عجب روزایی... عجب هفته ای بود این هفته که گذشت...

داستان از جایی شروع شد که همونطور که تو پست قبلی نوشتم، تولد جوجه بود و دوست داشتم عزیز دلمم بیاد و اما ایشون گفتن که بهشون مرخصی ندادن و نمیتونه بیاد... خلاصه منم کلی ناراحت و غصه دار و ایشونم کلی ابراز ناراحتی و اینجور چیزا... خلاصه با نیومدنش کنار اومدم و خودمو راضی کردم که چند وقت دیگه میرم و میبینمش یا توی دی ماه اون میاد و همدیگه رو میبینیم...

روز قبل از جشن تولد، من رفتم خونه داداش اینا تا توی کارا به زنداداش کمک کنم. خواهراش و مامانش هم اونجا بودن. اون دو روزی با اینکه استراحت کم داشتیم و دوتا بچه تو دست و پامون بود اما چون دور هم بودیم و همه به هم کمک میکردیم و حرف میزدیم خوش گذشت... کلی خیارشور و کالباس و کلم خورد کردیم و سالاد و غذا درست کردیم و رفتیم سالن رو تزیین کردیم. شورینی الویه درست کردیم و چیزای دیگه. من تا قبل از این نمیدونستم شورینی چیه :))))

خلاصه اینکه روز جشن تند تند کارا رو کردیم و بعد که همه چی آماده شد خودمون آماده شدیم و کلی وسیله بردیم پایین تو ماشینا گذاشتیم و رفتیم سمت سالن. اونجا هم باز کلی بدو بدو داشتیم چون غذاها رو باید میبردیم بالا تو خونه عموی زنداداش و یه سری چیزا رو پایین تو سالن و از اون طرف میوه ها رو بچینیم و لیوانا رو آماده بذاریم و .... خدا رو شکر همه باهم تند تند کارا رو تموم کردیم و در همین حین چند نفر از مهمونا هم اومده بودن و بالاخره من دستم آزاد شد و گفتم یه استراحتی بکنم یکم! واسه خودم نسکافه ریختم و رو اولین صندلی که دقیقا رو بروی در بود نشستم و تازه داشت یکم خستگیم در میرفت تا .....

تا اینکه ....

یه دفعه چشمم افتاد به در ورودی... دیدم عزیز دلم از اون آخر راهرو داره میاد و برام دست تکون میده... پشت سرشم دایی کوچیکه و دخترداییا و داداش دارن میان، داداشم با گوشیش داره فیلم میگیره!! حالا من این وسط شوکه شدم، موندم این چیزی رو که دارم میبینم باور کنم یا نه؟! از اون طرف عزیز دلم هی بهم اشاره میکنه که بیا اینجا... خلاصه تو چند ثانیه به خودم اومدم و دیگه رفتم جلو و بغل و ... همونجا فهمیدم که عزیز دلم از اول بهم دروغ گفته بود که نمیتونه بیاد و همون موقع مرخصیش رو گرفته بوده و با دخترداییام حرف زده بوده که بهش کمک کنن واسه این سورپرایز... خییییییلی خوب بود... یعنی همه خستگیم در رفت... آخه دقیقا چن روز قبلشم به مامانم گفته بودم که کاشکی میفهمیدم عزیز دلم بهم دروغ گفته که نمیاد و کاشکی بیاد و تو تولد کنارم باشه.... بعد نگو دقیقا داشته همین کارو میکرده :))))

اون شب تولد خیلی خوش گذشت. کلی هم رقصیدیم... بی صبرانه منتظر فیلماشم :))

بعدم دیگه عزیز دلم این هفته همش تهران بود و یه شب با مامان و باباش اومدن خونمون که البته من تو درست کردن کیک و ژله حسابی خرابکاری کردم و کلی حرص خوردم که اونجوری که همیشه میشد نشد! :))) اما خب خاطره شد بعدا بهش میخندیم :))))

بغیر از دو روز اول هفته، هر روز عزیز دلم اومد پیشم و باهم رفتیم بیرون و کلی کارا و خریدای عروسی رو انجام دادیم. سرویسم و حلقه هامونو گرفتیم که خیلی خیلی خوشگلن دقیقن همونایی هستن که دوست داشتم... یکم خورده خریدم کردیم لوازم آرایشی بهداشتی و اینجور چیزا... باهم ناهار بیرون رفتیم... تالار عروسیمون رو رفتیم باهم دیدیم و خوششم اومد... یه روز چیتگر رفتیم و کلی خاطرات زنده کردیم... خلاصه این چند روز خیلی خوش گذشت. امروزم روز آخر بود که اینجان و بعد از ناهار خدافظی کردیم و رفت تهران و فردا هم بر میگردن شهرشون...

گفتم تالار عروسی... یادم افتاد که اینجا ننوشتم بالاخره تالار رزرو کردیم و تاریخ عروسی هم مشخص شده... قرار شد تا قبل از عید عزیز دلم بگرده یه خونه واسه رهن پیدا کنه و یه چیزایی بخریم و بعد از عیدم بقیه چیزا رو ریز ریز بخریم و خونه رو بچینیم و بریم خونه خودمون...

چنتا حس مختلف دارم... از یه طرف خیلی خوشحالم که قراره با کسی که دوسش دارم زندگی رو شروع کنم و این حس زندگی مستقل و دو نفره با اونی که همیشه دوسش داشتم خیلی خوبه... یکم استرس آوره شاید بخاطر اینکه یه دفعه مسوولیت سنگینی روی دوشم میاد اما باید اینو قبول کنم که من نه اولین نفری هستم که ازدواج میکنه نه آخرین نفر! اگه فقط یه نفرم تو دنیا وجود داشته باشه که تونسته باشه از پس مسوولیتهای ازدواج به خوبی بر بیاد، پس حتما منم میتونم این کارو کنم و همیشه همسر خوبی باشم. از یه طرف دیگه با اینکه همیشه دوست داشتم حسابی مستقل از خونواده زندگی کنم و حتی یه مدت ازشون دور باشم، اما الان نگرانم که نکنه این دوری و دلتنگی اذیتم کنه و روم اثر منفی بذاره... باز از یه طرف ذوق چیدن خونه خودم و کار کردن توی خونه خودم رو دارم... اونم در کنار مردی که دوسش دارم همه جوره بهش اعتماد دارم و به وجودش افتخار میکنم...

هههعیییییی خدایا شکرت...

همیشه فکر میکردم هنوز با ازدواج خیلی فاصله دارم... من هنوز همون دختری ام که پر از حسای دوران نوجوونی و شیطنتای یواشکیه و دلش میخواد بچگی کنه... اما الان دلم میخواد این شیطنتا و بچگیا رو برای عزیز دلم انجام بدم و برای اون بچگی کنم... هم بچگی کنم، هم مادری، از همه مهمتر همسری...

خدایا شکرت ♥♥♥♥♥♥♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

صفحه بندی