خرید بک لینک

چند وقته که خیلی کم مینویسم و از این بابت زیادم راضی نیستم :)))

حس میکنم وقتایی که مینویسم حالم خیلی بهتره...

تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد جز مسافرتی که تو آبان با خواهر اینا رفتیم و خوش گذشت... مشهد پاساژای قشنگی ساختن و طرقبه هم چالی دره ش خیلی خوب بود و شاندیزم حسین شیشلیکی... هوا هم سرد بود.

خبر مهم دیگه اینکه من و عزیز دلم تصمیم گرفتیم توی عید جشن بگیریم و بعد از عید بریم سر خونه زندگیمون. چون خونمون شاید به این زودی آماده نشه و اگه بخوایم برای خونه صبر کنیم، انتظارمون خیلی طولانی میشه. بعد از عید یه خونه رهن میکنیم و به امید خدا زندگی رو شروع میکنیم...

فعلا در حال حاضر چیزی قطعی نیست... فقط من به چنتا تشریفاتی سر زدم و مزون. که البته فهمیدم الان برای مزون دیدن خیلی زوده اما برای سالن و بقیه چیزا باید از الان رزرو کنم که پر نشه... امروزم به چنتا طلا فروشی سر میزنم تا ببینم قیمت حلقه و سرویس چقدر در میاد. باید یه برآورد هزینه کنیم... هرچقدر میخوام مجلس ساده و کم جمعیت و خودمونی باشه هی نمیشه! دلم نمیخواد زیاد ریخت و پاش کنیم، میخوام فقط یه جشن کوچیک باشه که لباس بپوشیم و آرایشگاه و بزن و برقص... اما بازم مهمونامون حدود صد نفر میشن. یا خرجای دیگش بهرحال کم نیست...

خلاصه اینکه حدود پنج ماه زودتر از اونی که فکر میکردم دارم میرم خونه بخت :))) یکم استرس گرفتم ولی زیاد چیز بزرگی نیست نمیخوام به خودم سخت بگیرم و الکی استرسی بشم :)))

خبر مهم دیگه اینکه زنداداش واسه اولین تولد جوجه شون داره یه جشن میگیره با حدود 50 مهمون. قراره عزیز دلمم بیاد که هم تولد بیاد هم اینکه یه روز با مامانش بیان خونمون و حرفای نهایی رو درباره عروسی بزنیم... البته همه اینا به شرطی که بتونه مرخصی بگیره... فعلا که بهش اوکی ندادن...

روحیه م این روزا پایین اومده... حسای منفی زیاد سراغم میاد. باز الان خوب شدم هفته پیش خیلی بد بود... فکرای منفی، فکر بی فایده بودن و یکنواخت بودن روزا و اینکه هیچی خوشحالم نکنه و اینکه زود از حرفای دیگران ناراحت بشم و ... من قبلا اینجوری نبودم. مطمئنم که نبودم! نمیدونم چم شده اما باید رو خودم کار کنم.. من قراره زن یه خونه بشم! قراره که آرامش خونم و همسرم به من بستگی داشته باشه و مرهم خستگیاش باشم و بهش امید و انرژی بدم... قراره از هر نظر کمکش کنم تا زندگیمون روز به روز بهتر بشه...

قبلا خیلی انرژی مثبت داشتم و به همه چی یه جور دیگه نگاه میکردم... اینقدر استرس نداشتم و حرف و نظر دیگران اینقدر ناراحتم نمیکرد... البته الانم زیاد برای حرف دیگران اهمیت قائل نیستم و هیچوقت از ترس حرف بقیه کاری رو انجام نمیدم... اما گاهی وقتا با یه حرف کوچیک و شاید بی اهمیت از اطرافیانم ناراحت میشم. نمیخوام اینجوری باشم من قبلا خیلی با جنبه تر بودم. این خصوصیتم داره خودمو اذیت میکنه... شاید دور شدنم از روانشناسی هم بی تاثیر نبوده... و اینکه نمی نوشتم چیزا رو... همین الان با نوشتن اینا کلی حالم تغییر کرد...

برم این چندتا کاری که واسه عروسی لازمه رو انجام بدم خیالم راحت شه... بعد یه باشگاه اسم بنویسم برم ورزش کنم و تو جمع باشم... بعد آماده شم واسه تولد اون جوجه کوچولو ئ امید به این که عزیز دلمم میتونه بیاد... بعدشم تا زمان عروسی خدا بزرگه...

همین برنامه ریزیا واسه زندگی آینده هست که آدمو سرحال و پر انرژی نگه میداره...

خدایا کمکم کن♥ شکرت ♥♥♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

صفحه بندی