خب میریم برای یه پست طولانیییییییی
الان حدود یک ماهه که داریم تو خونمون زندگی میکنیم و این اولین خاطره ثبت شده من از خونه خودمونه :)
از اول میخوام تعریف کنم
از پست قبلیم تا روز عروسی که خب عید بود ولی زیاد دید و بازدید نداشتیم چون یکمی فامیلا سفر بودن و همه میگفتیم خب توی عروسی همدیگه رو میبینیم... فقط یه روز ناهار داداش اینا و خواهر اینا رو دعوت کردیم که خوش گذشت... دو شب قبل از عروسی عزیز دلم و خونوادش اومدن تهران و عزیز دلم خودش اومد خونه ما ... فرداش که روز قبل از عروسی بود رفتیم برای هماهنگی های آخر آرایشگاه دوماد و میوه و گل و ....ظهر هم از مزون بهم زنگ زدن که بیا لباستو بگیر و من بدو بدو رفتم. اون موقع بابام و عزیز دلم باهم بیرون بودن فکر کنم رفته بودن کارواش. منم لباسو گرفتم با آژانس اومدم خونه و با عجله تا قبل از اینکه عزیز دلم بیاد خونه با کمک مامان لباسو پوشیدم و تازه فهمیدم که لباس عروس چه سخته :))) دلم نمیخواست عزیز دلم تا قبل از جشن و بدون آرایش و شینیون منو تو اون لباس ببینه اما وقتی اومد و دید که لباسو در آوردم خیلی ناراحت شد منم چون با لباس عکس گرفته بودم عکسمو بهش نشون دادم...
خلاصه شب هم عمو کوچیکم از شهرمون رسید و موقع خواب هم داداش تنهایی اومد خونه ما... منم که اون روز کلی استرس داشتم. آرایشگاهمم بهم گفته بود صبح 9 اینجا باش. منم همش میخواستم زود بخوابم که روز بعد راحت بیدار شیم و تا آخر شب خسته نشیم... البته هیچ کدوم از اینایی که میخواستم نشد و شب تا ساعت حدود 1:30 بیدار بودیم و دور هم نشسته بودیم حرف میزدیم و روز بعدم به سختی بیدار شدیم :)))
مخصوصا عزیز دلم که هرچی صداش میکردم بیدار نمیشد و بعدم خیلی خونسرد پا شد صبحونه خورد و بالاخره آماداه شدیم و دو ماشینه با بابا اول رفتیم منو رسوندن آرایشگاه و بعدم خودشون رفتن گلفروشی تا ماشینو بدن گل بزنه و بعدم بابام عزیز دلمو رسوند آرایشگاه و خودش رفت دنبال کار میوه و اینا.
من 9:30 رسیدم آرایشگاه و خدا رو شکر اونروز هیچ عروس دیگه ای نداشتن و زودی موهامو سشوار کشیدن و بعد روی صندلی مخصوص عروس خوابوندنم و شروع کرد به آرایشم. خیلی دلم میخواست وسطای کار بتونم خودمو ببینم اما اجازه نمیداد بهم :))) میگفت الان خودتو ببینی میترسی :))) بعد که تموم شد و نشستم برای شینیون، خودمو بالاخره تو آینه دیدم و واقعا بگم لحظه اول خوشم نیومد راستش! حس کردم خیلی غلیظ شده و چشمام خیلی سربالا رفته و زیاد به دلم ننشست اما پیش خودم گفتم زود قضاوت نکنم شاید همین رایش با شینیون و لباس عروس خیلی هم خوب بشه... خلاصه یه دختره دیگه اومد شینیون هم انجام داد و من هرچی بیشتر خودمو نگاه میکردم بیشتر عادت میکردم و کم کم خوشم اومد. فقط به نظرم سایه چشمم یکم پررنگ بود که بهش گفتم و برام درست کرد و خلاصه اومدن لباسمم تنم کردن و ناخن مصنوعی و لاک و ... قرار بود ساعت 1 آتلیه باشیم یعنی عزیز دلم حدود 12:30 باید میومد دنبالم. اما هنوز نه اون آماده شده بود نه من! ساعت 1:10 هنوز داشتن لاکمو میزدن و از عزیز دلمم خبری نبود. خلاصه من آماده شدم و حدود 40 دیقه منتظر نشستم تا شادوماد اومدن دنبالم. تو این مدت من خیلی استرس داشتم لباسمو خیلی سفت بسته بودن و اذیتم میکرد و حتی به سختی نفس میکشیدم و یه دردی تو معدم حس میکردم...
مامانم بهم گفته بود اگه وقت کردی عکس از خودت بفرست و منم فرستادم و مامان معلوم بود کلی ذوق کرده برام الهی فداش شم ♥
خلاصه شاه داماد تشریف آوردن و با دیدن عروس خوشگلشون کلی هیجان زده شدن ^_^ البته خودشم خییییییلی خیلییییی خوشتیپ شده بود ناگفته نمونه... خیلی کلاسیک و مردونه درست کرده بودن مدل موهاش رو... منم عروس کلاسیک و نسبتا ساده ای بودم همونجور که میخواستم حتی تاج هم نداشتم و گل روی سرم بود که به لباسم خیلی میومد. آرایشگرم اولش وقتی گفتم گل میخوام تعجب کرد گفت گل که واسه نامزدیه اما وقتی شینیونم تموم شد چندتا تاج و گل آورد رو سرم امتحان کرد و خودشم به این نتیجه رسید که گل بیشتر به خودم و لباسم میاد و همونی شد که میخواستم ^_^
خلاصه دیگه با عزیز دلم رفتیم سمت آتلیه و توی راه کلی خوش گذشت آهنگ میخوندیم و کلی ماشینا برامون بوق ردن ما هم به همه دست تکون میدادیم و براشون بوق میزدیم و از خودمون فیلم سلفی گرفتیم و .... فقط اون تنگی لباسم و حس نفس تنگی و درد معدم همه جا همراهم بود و اذیتم میکرد... خلاصه رسیدیم آتلیه و کلی اونجا عکس گرفتیم و بعدش رفتیم باغ و فیلم و عکس و مسخره بازی و شوخی و خنده... عکاس و فیلمبردارمونم یه دختر و پسر جوون بودن که زن و شوهر بودن... استرس منم خیلی کمتر شده بود چون همه چی داشت با برنامه پیش میرفت و از نظر زمانی دیر نشده بود و خوش میگذشت فقط درد معدم جوری بود که من با همه گرسنگیم که تو آتلیه اصرار میکردم زودتر ناهار بخوریم، دو سه قاشق بیشتر نتونستم ناهار بخورم...
از ترس اینکه یه وقت با لباس عروس دستشوییم هم نگیره حتی آب و مایعاتم نخوردم اون روز...
خلاصه بالاخره عکس و فیلمبرداری تموم شده و خانوم فیلمبردار رو از آتلیه سوار کردیم باهم رفتیم سمت تالار.. یه کم ترافیک بود حدود یک ربع به هشت رسیدیم به تالار و خانوم فیلمبردار بهمون گفت برید دور بزنید و نیم ساعت دیگه بیاین تا وسایل فیلمبرداری رو آماده کنیم. حالا اون وسط نصف فامیلا دیده بودن که ما رسیدیم و جلو در تالار خانوم فیلمبردار رو پیادش کردیم :))) رفتیم ته همون کوچه که تالارمون بود و تو ماشین واسه خودمون یکم عکس گرفتیم و با گوشیامون ور رفتیم تا نیم ساعت شد و رفتیم سمت تالار. جلوی در داداشم و شوهرخواهر عزیز دلم و پدرش و چند نفر دیگه از فامیلا ایستاده بودن... خیلی لحظه هیجان انگیزی بود میدونستم همه الان منتظر ماان که ببیننمون و اینکه چه شکلی شدیم و .... منم خیلی دوق داشتم که ببینم همه چه شکلی شدن و ... :))))) از ماشین پیاده شدیم و تو حیاط تالار رفتیم جلو و مسوول هماهنگی اومد گفت وقتی یک دو سه گفتم بیاین جلو. ما هم جلوی فرش قرمز ایستادیم و رو به رومون هفت هشت متر جلوتر در ورودی تالار بود که خونواده ها و فامیلامون اومده بودن جلوی در ایستاده بودن منتظر ما و همه با دوربین و گوشی و ..... وقتی یک دو سه رو گفتن دست در دست هم رفتیم جلو و آتیش بازی و اینا بود تا رسیدیم به فامیلا و اولین کسی که دیدم خواهر کوچیکه عزیز دلم بود که خیلی خوشگل شده بود و با ظرف اسپند اومد جلو و دیگه هرکار فیلمبردار میگفت میکردیم و خلاصه دیگه کم کم زنداداش و خواهرم و اون یکی خواهرشوهرم و مامانش و مامان و بابای خودم و بقیه فامیلا رو دیدم... یکی از یکی خوشگلتر شده بودن... همه خوشحال و خندون و از قیافه هاشون معلوم بود که دارن تو دلشون میگن بوبو خوشگل شده :)))
دیگه وارد شدیم و از پله های اتاق عقد رفتیم بالا و فامیلا هم اومدن و مراسم عقد برگزار شد... من تقریبا دیگه اصلا استرس نداشتم و به لباسمم یه جورایی عادت کرده بودم... بعدش رفتیم پایین و خلاصه بزن و برقص شروع شد. دیجی مون خدا خیرش بده کارش خیلی خوب بود و آهنگایی که براش فرستاده بودم هیچ کدوم از قلم ننداخت و همه رو به موقع و بجا پلی میکرد. با شوخیاش و حرفاشم خوب مهمونا رو سر ذوق میاورد و با اینکه کلا دعوتیامون کم بودن اما پیست رقص اصلا خالی نمی موند... الان که دارم اینا رو مینویسم و یادش میوفتم هوس کردم فیلم عروسی رو دوباره ببینم... فیلم اصلی هنوز آماده نیست اما داداشم فیلم خوبی گرفته... روزای اول که اومده بودم خونه خودمون هی میزدم نگاه میکردمش ^_^
خلاصه بگم که شبمون همینجور با رقص و شادی گذشت و بعد از رقص تانگومون عزیز دلم و خواهراش یه سورپرایز قشنگ برام داشتن که با یه آهنگ که واسه اسم من خونده شده سه تایی رقص هماهنگ انجام دادن که معلوم بود کلی براش تمرین کردن و وقت گذاشتن... بعد از شامم دیگه موزیک دیسکویی شد و هرکی تا اون لحظه نرقصیده بود دیگه بلند شد و حسابی ترکوند. تا ساعت 12 ادامه داشت و آخرسرم دسته گل پرت کردم که یکی از پسرا گرفت و دیجی گفت حالا فقط دخترا بیان وسط و دوماد گل رو پرت کنه... یعنی دسته گل نازنینم خورد و خاکشیر شد :))))
بعد دیگه مهمونا کم کم خداحافظی کردن و دیگه سالن خالی شد و فقط دوتا خونواده ها موندیم و من دیگه از پا در اومده بودم... داشتم از تشنگی می مردم و پاهامم حسابی درد گرفته بود... آب خوردم و بعدش همه باهم راه افتادیم سمت هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم. چون اونشب جایی واسه خواب نداشتیم مامانم اینا مهمون داشتن فامیلای عزیز دلمم مهمون داشتن و خونه خودمونم که شهر دیگه بود خلاصه رفتیم هتل و خونواده ها تا هتل همراهی مون کردن و رفتن. قرار بود روز بعدشم بریم شمال و از قبل چمدونمونم بسته بودیم تو صندوق ماشین بود. خلاصه اونشب آخر شب تازه فهمیدم چرا کل روز معده درد داشتم و نتونستم چیزی بخورم. وقتی لباسمو در آوردم دیدم یه دایره قرمز رنگ روی معدمه و فهمیدم لباس تا حدی به معدم قشار آورده بود که جاش اونجوری روی بدنم مونده بود ... اما در کل لباسمو خیلی دوست داشتم خیلی خوشگل بود و تنها لباسی بود که از چند ماه قبل از عروسی چشممو گرفته بود...
فردای اون روز مثلا قرار بود زود پا شیم و راه بیفتیم سمت شمال، اما ساعت 10 صبح وقتی در اتاقمونو زدن بیدار شدیم و دیدم برامون صبحونه آوردن... خلاصه پا شدیم صبحونه خوردیم آماده شدیم و یه سر رفتیم دم خونه مامانم اینا و لباس عروسم و وسایلی که نمیخواستیم سفر ببریم و تحویل دادیم و خودمون راهی شمال شدیم. البته دسته گل پرپر شدمو با خودم بردم چون میخواستم خشکش کنم و نگهش دارم. این کاروهم کردم هرچند چیز زیادی ازش باقی نمونده :)))
خیییییلی تو راه بودیم چون شهر دوری رو واسه ماه عسل انتخاب کرده بودیم... اما اون چند روزم حسابی خوش گذشت و کلی گشتیم... جنگل... دریا...آبشار...هتل وسط یه روستای سرسبز و قشنگ... کلی عکس و خاطره.... دقیقا همون چند روز هم خواهر اینا و داداش اینا باهم رفته بودن شمال اما یه شهر نزدیکتر... و دقیقا روزی که ما برگشتیم اونا هم برگشتن و دقیقا همزمان باهم رسیدیم خونه مامان اینا....
همون شب دایی اینا هم اومده بودن دیدن مامان بزرگ و شب که ما رسیدیم دختردایییا و دایی کوچیکه هم اومدن پیشمون و شام خوردیم و خیلی شب خوبی بود... هنوز دو روز از عید مونده بود و فردای اون روز رفتیم عید دیدنی خونه خاله و خونه دایی اینا که کلی هم زدیم و رقصیدیم و خدیدیم و حسابی خوش گذشت... روز سیزده بدر هم فقط بعد از ظهرش رفتیم جایی که خواهر اینا با خونواده شوهرش رفته بودن و یکم نشستیم و برگشتیم خونه و دیگه من وسایل خورده ریزمو جمع و جور کردم و فرداش من و عزیز دلم اومدیم سمت شهر جدیدم و خونمون... بغض بابام موقع خداحافظی که میخواست به روی خودش نیاره فراموش نمیکنم...
انتخاب خودم بوده و همه این مشکلات دوری راه و دلتنگی و ... میدونستم و به سختی باهاش کنار اومده بودم اما بازم برام دلگیر بود این دور شدن... هرچند تقریبا الان عادت کردم... برعکس خیلیا که از دوری گریه میکنن، من حتی یک بار هم گریه نکردم... خونمونو خیلی دوست دارم و توش راحتم... کارای خونه روزای اول یکمی برام سخت بود اما عادت کردم... خونواده عزیز دلمم خیلی خوب و مهربونن و خیلی بهم کمک میکنن... واقعا از خوبیشون هرچی بگم کم گفتم... فوق العاده مهربونن... نمیدونم میتونم خوبیاشونو جبران کنم یا نه... حتی خود مادرشوهرم بهم پیشنهاد داد که برو دیدن مامانت اینا و اینجوری شد که یهو منم جوگیر شدم و حدود دو هفته پیش رفتم و یه ده روزی هم موندم... اونجا هم بهم خوش گذشت مخصوصا روزای اولش که همش بیرون بودم و همه ذوق دیدن منو داشتن اما چند روز آخرش حسابی مریض شدم... دقیقا هفته پیش برگشتم و الان دلتنگیم خیلی کمتر از قبله...
دیگه با وجود اینترنتم که آدم میتونه هر لحظه کسایی رو که دوست داره ببینه و این خیلی به رفع دلتنگی کمک میکنه... زندگیم خوبه خدا رو شکر راضیم و کم کم رو روال افتادم... تا حالا مهمون داری نکردم اما دو سه روز دیگه دارن دوستای صمیمیم میان این شهر و میان خونه ما دو سه روز و میدونم قراره خیلی خوش بگذره... بعد از اون هم میخوام یه شب دوستای عزیز دلمو دعوت کنم که باهم رفت و آمد دارن و منم باهاشون دوست شدم. یک روز تعطیلم برای ناهار خونواده عزیز دلمو دعوت کنم... یکم از مهمونداری میترسم هنوز همه غذاها رو خوب بلد نیستم... البته خدا رو شکر عزیز دلم خیلی کمکم میکنه و هوامو داره حسابی...
دیگه حرفی نمونده...
خدایا همونطور که خودت تا اینجا بهمون کمک کردی تا سختیا رو پشت سر بذاریم و به اینجا برسیم، بازم کمکون کن تا زندگی خوبی باهم بسازیم و روز به روز عشقمون بیشتر بشه و زندگیمون شیرین تر ♥♥♥
من عاشق این وبلاگمم...
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی