فرصت نشد مثل هر سال آخرین پست سال رو بذارم...
دو روزم از سال جدید گذشت و من تازه الان فرصت کردم..
خب سال 95 برای من سال خوبی بود... اما در کل یکی از بدترین سالهای این چند وقت اخیر بوده... اتفاقای بد تو این سال زیاد افتاد... خیلی ها مردن... آدمای معروف و غیر معروف... قطارها تو سال 95 بهم خوردن... پلاسکو و آتش نشانا تو 95 سوختن...
اما برای من...
خب عید تقریبا مثل هر سال گذشت... خوب و عید و بازدید و رقص و ... بعد از عید یه سفر به شهر جدیدم داشتیم که البته اون زمان هیچی قطعی نبود و فقط برای شناخت از نزدیک و خونوادگی رفته بودیم... سفر پربار و موثری بود :)))) و باعث شد خونوادم مخصوصا بابا اوکی بدن و قرارا گذاشته شد برای نامزدی... یک ماه و نیم بعد نامزد هم شدیم و من شدم خوشبخت ترین دختر روی کره زمین ^_^
توی تیر دوباره یه سفر به اون شهر داشتیم که من و مامان و داداش اینا رفته بودیم و حسابی هم بهم خوش گذشت... یه مدت دنبال کار بودم و یه تجربه کاری جدید داشتم که خیلی هم اون کارو دوست داشتم اما مدیر شرکت شروع کرد به پیچوندن نمیدونم چرا... البته سه نفر باهم بودیم که وارد اون شرکت شدیم اما خب هر سه نفر پیچونده شدیم و مدیرش هم خیلی بی شخصیت بازی در آورد و ما هم تصمیم گرفتیم دیگه ادامه ندیم...
تولدم امسال خیلی خوب بود چون عزیز دلم از دو روز قبلش اومد خونه مون و چند روز موند... اون چند روز خییییلی خوش گذشت... مخصوصا روز تولدم که عالی بود ^_^
گذشت و گذشت تا توی آبان یه سفر به مشهد داشتیم با خواهر اینا... با قطار رفتیم و با هواپیما برگشتیم... سفر خوبی بود اما یکم خسته کننده... دقیقا بعد از اینکه از سفر برگشتیم علائم بیماری مامان بزرگ شروع شد... کلی دکتر بردیمش و آزمایش و عکسای مختلف تا اینکه فهمیدیم چه بیماریی گرفته... روزای خوبی نبود اما همه سریع خودمونو جمع و جور کردیم و بهترین دکترو پیدا کردیم و یه مدت رفت تهران خونه خاله و بالاخره عمل جراحی کرد... یه مدت بعدش اومد خونه ما با سر بی مو و بخیه خورده که روزی دو بار باید پانسمانش عوض میشد و با کلی قرص که سر ساعت باید بهش میدادیم... روزای عجیبی بود... بعدش پرتو درمانی ها شروع شد و حدود دو ماه و نیم کل درمانش طول کشید و الان خدا رو شکر حالش خیلی بهتره و میتونه تنها زندگی کنه فقط قرص شیمی درمانی داره که تا دو سال باید بخوره... البته بیمه هم خیییلی خیلی کمک کرد وگرنه هزینه هاش خیلی بالا بود...
توی آذرماه از طرف عزیز دلم یه سورپرایز خیلی خیلی قشنگ شدم که هیچوقت یادم نمیره... چند وقت قبلش هم تصمیم گرفته بودیم که زودتر بریم سر خونه زندگیمون... توی این چند ماه آخر سال همش مشغول کارای مربوط به جشنمون و شروع زندگیمون بودیم... هماهنگی و تالار و آتلیه و لباس و آرایشگاه و خرید و ...... خریدن جهاز و چیدن خونه هم که این دو ماه آخر بود و خدا رو شکر همه چی به خوبی پیش رفته همونجور که خودمون میخواستیم...
اول زمستونم من دوباره رفتم پیش عزیز دلم و اینبار تنها رفتم و چقدرم خوش گذشت ^_^
مهمترین اتفاق هم برای من توی اسفند افتاد که با عزیز دلم عقد کردیم و تا آخر عمرمون مال هم شدیم ♥
میدونم که از روز تولدمون ما برای هم بودیم اما یکم طول کشید تا گشتیم و گشتیم و تو این شلوغی دنیا همدیگه رو پیدا کردیم و بعدش هم کلی تلاش کردیم برای رسیدن همچین روزی...
تو سالی که گذشت تجربه های جدید زیاد داشتم و خیلی چیزا یاد گرفتم که اینجا نمیشه نوشت چون پستم خیلی طولانی میشه... اما همه رو تا ابد توی ذهنم دارم... ♥
امسال کتابای زیادی نخوندم اما راز فال ورق و مزرعه حیوانات دوتا از بهترین ها بودن
نمیدونم چی بنویسم... :)))
فکر کنم این آخرین پستی باشه که از تو خونه مامان و بابام مینویسم... برای بعد از عروسی هم برنامه سفر داریم و بعدشم دیگه من میرم خونه بخت :))
هرچی در این باره میخواستم بگم تو پستای قبلی گفتم... فقط اینکه الان استرسم خیلی کمتر از قبل شده و خوشحال ترم ^_^
خدایا شکرت ♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی