خرید بک لینک

کمتر از دو هفته دیگه مهمون خونه مامان و بابا هستم... غم انگیزه برام...

از اون طرفم ذوق و شوق زندگی جدید رو دارم...

هفته پیش پنجشنبه با مامان وبابا و کلی کارتون که توش وسایل و خورده ریزام بود رفتیم... قبل از اینکه بریم سوییتی که اداره بابا بهمون داده بود، سر راه رفتیم خونه من تا وسایل رو بذاریم و تو ماشین نمونن... بخاطر همین به عزیز دلم خبر دادم تا بیاد چون ما کلید نداشتیم، عزیز دلمم قبل از ما با مامان و خواهرش اومده بودن و از ما استقبال کردن... وسیله ها رو گذاشتیم و یکم پیش هم نشستیم چایی خوردیم و دیگه رفتیم سوییت.

از روز بعدش دیگه خریدا و برو بیا و چیدن خونه و ... شروع شد. دو سه سری وسایلی که سفارش داده بودیم آوردن و با کمک مامان و بابام و مامان بابا و خواهرای عزیز دلم خلاصه خونه رو چیدیم... کار آسونی نبود و مخصوصا اونا خیلی این چند روز زحمت کشیدن وخسته شدن...اما نتیجه کار عالی شد... خونمون نقلی و بامزه هست. محیطش خیلی آرامش بخش و قشنگ و امنه و آدم توش احساس راحتی داره... خود خونه هم که چیدمان و رنگ آمیزیش دقیقا همونی شده که همیشه میخواستم و دوست داشتم... وسایلا و فضا و بوی خونه رو خیلی دوست دارم... باورم نمیشه که دیگه اونجا خونه ی منه... خونه من و عشقم...

تو این چند روز دوستای عزیز دلم دو بار مهمونی دادن و مهمونی بازی کردیم کلی :)))

و مهم ترین اتفاق اینکه رفتیم عقد کردیم ^_^ اصلا دو روز اول که ما اونجا بودیم من و عزیز دلم صبح زود میرفتیم آزمایش و این کلاسایی که میذارن... خدا رو شکر جواب آزمایشا که بدون مشکل بود و کلاساش هم جالب بود... و الان دیگه یه هفته است که رسما من و ایشون زن و شوهریم... اما دور از هم :(

همون روزم که رفته بودیم محضر، شبش شام خونه شون دعوت بودیم و رفتیم و بزن و برقص و اینا کلی خوش گذشت اما زود برگشتیم. مامان و بابا خیلی خسته شده بودن اون چند روز...

همین شنبه که گذشت برگشتیم اینجا و دیگه داریم خودمونو برای عید آماده میکنیم...

برای مراسمم لباسمم انتخاب کردم یه لباس خیلی خوشگل و ناناز ^_^ سایزش برام بزرگ بود دادن تنگش کنن و امروز قرار بود برم برای پرو که زنگ زدم گفتن فردا یا پس فردا بهت خبر میدیم... خدا کنه موقع تحویل لباس اینجوری بدقولی نکنن!

بعد از اینکه خونم چیده شده خیلی خیالم راحت شده... روزای پر استرسی بود و اون چند روز من نه خواب درست و حسابی داشتم و نه اشتها... نتیجش این شد که دو کیلو وزن کم کردم و از وقتی اومدیم همش دارم میخورم و تلاش که وزنم برگرده :))) خدا کنه تا روز جشن وزنم برگرده...

دیگه نمیدونم چی بنویسم از یه طرف خونم رو خیلی دوست دارم و از اینکه قراره اونجا زندگی کنم کنار عزیز دلم خوشحالم و از یک طرف هم ناراحتم از دوری خانواده... میدونم که با همه چی کنار میام آخرش، اما الان این دلهره شروع زندگی جدید رو دارم دست خودم نیست...

خونه ی سفید و صورتی من با اون اتاق آبیش ♥

من عاشق این وبلاگمم

خدایا شکرت ♥ ♥ ♥

|+| نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:27 توسط بوبو

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:57

صفحه بندی