یادم میاد 7-8 سال پیش که کنکوری بودم، چند روز مونده بود به کنکور واسه خودم یه نامه نوشتم... برای آینده خودم، بعنی برای بوبویی که کنکورش رو داده یه نامه نوشته بودم تا بعد از کنکورم بیام خونه و اون نامه رو بخونم و آروم بشم... به خودم خسته نباشید گفته بودم و از این حرفا... هرچند بعدش کلا اون نامه رو فراموش کردم و چندین ماه بعد اتفاقی پیداش کردم و خوندمش، اما همون موقع هم خوندنش حس خیلی خوبی بهم داد...
حالا هم میخوام برای بوبوی نو عروس نامه بنویسم... واسه بوبویی که الان یه مدته داره تو خونه خودش زندگی میکنه در کنار عشقش و دور از اعضای خونوادش... با کلی اتفاقا و تجربه های جدید...
سلام عروس خانوم :) میدونم یه روزی از عروس شدن خوشت نمیومد و این کلمه هیچ بار مثبتی برات نداشت، اما الان دوست داری بهت بگم عروس، چون تو عروس همونی هستی که دوسش داشتی... خوبی عروس خانوم؟ اوضاع و احوال چطوره؟ همونطوره که فکرشو میکردی؟
خونه خوشگلتون هنوز مثل روز اول مرتبه؟ همونقدر وسایلت رو دوست داری؟ توش با عشق زندگی میکنی؟
الان که این نامه رو میخونی، شاید چند روز، شاید چند هفته یا چند ماه از عروسی میگذره... الان که دارم این نامه رو مینویسم، توی روزای پر استرسی هستم، دارم تلاش میکنم تا بهترین و مناسب ترین وسایل رو برای اون خونه ای که داری توش زندگی میکنی بخرم، دارم کارای هماهنگی برای همون جشنی رو انجام میدم که چند وقت پیش تو عروسش بودی... البته عزیز دلت هم از اونجا داره همه تلاشش رو میکنه تا آب توی دل من تکون نخوره و همه چی به خوبی برگزار بشه... آره همون عزیز دلت که الان چند وقته داری باهاش زندگی میکنی، همونی که داماد اون جشن بود...
الان که دارم این نامه رو مینویسم، هنوز اون خونه که توش هستی رو از نزدیک ندیدم... اما الان که داری نامه رو میخونی، مدتیه که داری توش زندگی میکنی. فکر میکنم وقتی این نامه رو میخونی خیالت و اعصابت خیلی راحت تر از الان منه! همه استرس چیدن خونه و جشن و پذیرایی و .... همه رو پشت سر گذاشتی و همه اینا برات خاطره شده... خوش بحالت! شایدم خوش بحال من، نمیدونم!
الان که دارم برات مینویسم من توی همون اتاق صورتی با کاغذدیواری آبرنگی و پرده های زرد، روی تخت به دیوار لم دادم و چهارزانو نشستم و لپتاپ روی پاهامه. جایی که تو کیلومترها باهاش فاصله داری. شاید دیگه نتونی این حس لم دادن روی این تخت و توی این اتاق رو تجربه کنی، اما تو که داری اینو میخونی، توی خونه خودتی. شاید تو هم روی تخت آبیت توی همون اتاق آبی لم دادی... شاید روی مبل گل گلیت جلوی تلویزیون نشستی و لپتاپ رو روی همون میز سفید جلو مبلت گذاشتی و یه لیوان چایی دستته ... شاید هم لپتاپ رو روی اپن گذاشتی و خودتم رو صندلی نشستی و غذات رو گازه و منتظر برگشتن عزیز دل از سر کار هستی...
در هرصورت نکنه با خوندن این نامه دلتنگ شی! بوبو تو الان توی خونه عشقت داری زندگی میکنی، پیش عزیز دلت، همون جایی که سه سال منتظرش بودی. همونی که مدتها حسرتش رو میخوردی که چرا موقع فیلم و فوتبال دیدن پیشش نیستم، چرا وقتی خسته هست پیشش نیستم تا ماساژش بدم و با یه چایی خستگیش رو در کنم... چرا وقتی شبا میخواد زود بخوابه مجبورم باهاش خداحافظی کنم و چرا پیشش نیستم که به خواب رفتنش رو ببینم و قربون صدقش برم... بوبو تو الان همه اون چیزی که برای نداشتنش ناراحت بودی رو داری...
آره خب... زندگی فقط همین چیزا نیست... اینو منم الان میدونم... میدونم الان کلی به مسئولیتات اضافه شده... الان دیگه تو زن یه خونه ای، همه چی تو اون خونه به تو بستگی داره... دیگه مامان و این حرفا خبری نیست... الان اگه توی اون خونه ظرفا نشسته باشه، خونه کثیف باشه، غذا آماده نباشه، فقط تویی که مسئولشی. آرامش خونه بستگی به آرامش تو داره... اگه سرحال و شاد باشی همه چی خوبه و همه چی سر جاشه اما اگه ناراحت و ژولیده باشی هیچی سر جاش نیست... بوبو تو زن خونه ای هستی که مردش همون مردیه که سالهاست دوسش داری... این میتونه آرزوی خیلی از دخترا باشه. همون مردی که بعد از کلی رنج و عذاب فهمیدی اونم دوست داره و بعد باهم سختیا رو پشت سر گذاشتین تا به اینجا رسیدین... خدا خواست که شما دوتا همدیگه رو از پشت اینهمه فاصله پیدا کنین و پیش هم باشین... قرارهای چند ماه یک بار و یواشکیتون یادت میاد؟ اینکه هیچ جای امنی نداشتین برین و از ترس اینکه کسی ببینتون همیشه فقط یک جا قرار میذاشتین یادته... روزای بی ماشین و با مترو و .... چتای وایبری و تلگرامی و استیکرایی که برا هم میفرستادین... اولین بار که تلفنی باهم حرف زدین... یادته اینا رو؟ شما همه اینا رو باهم پشت سر گذاشتین بوبو...
الان که دارم اینا رو برات مینویسم، به شدت ذوق و شوق دیدن و چیدن همون خونه ای رو دارم که تو الان خانومشی. ذوق و شوق زندگی با عزیز دل و بودن شبانه روزی در کنارش... ذوق غذا پختن براش و تعریف و تمجیدش از دستپختم... ذوق روزای تعطیل و خواب تا لنگ ظهر و صبحونه خوردن باهم و تفریح و خرید و فیلم دیدن باهم... الان ذوق همون چیزایی رو دارم که تو تاحالا حتما تجربه شون کردی... ولی هنوز برای من یه آرزو هستن... پس قدر تک تک این لحظه ها رو بدون... سختیاش و مشکلاتش سر جای خودش، آدم هرچیزی رو بدست میاره ممکنه یه چیزایی رو بابتش از دست بده... شاید تو هم الان دلتنگ خونه مامان و بابا باشی، دلتنگ اون گوله نمک خواهرت و اون جوجه خوشتیپ برادر... شاید دلتنگ وقتی باشی که تو اتاقتی و مامان با یه لیوان آب میوه یا یه تیکه کتلت میاد تو اتاقت... یا وقتایی که صدات میزنه بیا چای بخور... یا تخته بازی کردن با مامان که همیشه میبردی ازش... ولی بوبو، تو همه اون اتفاقا رو تا حدی که سیراب بشی تجربه کردی، همیشه نهایت لذت رو از وجودشون بردی و حالا دیگه وقت اتفاقای جدیده... یادت بیاد که خودت چطور منتظر این روزات بودی، این روزایی که کنار عزیز دلت هستی... اینو یادت باشه که اینجا هم، همیشه همه چیز خوب نبود. روزای بد و خاطرات بد اینجا هم داشتی...
میدونم که همه چی برات جدیده، شهر، آدما، مسئولیتها و کارات، کلا زندگی جدید شده... شاید یکم طول بکشه تا خودتو وفق بدی و بتونی عادت کنی، صبر داشته باش... سعی کن از همه چی نهایت لذت رو ببری، همه اینا ارزش این زندگی و بودن با کسی که مدتهاست دوسش داری رو دارن... همه اینا انتخاب خودت بوده و حالا بهشون رسیدی، لذت ببر بوبو... سعی کن همون آدمی بشی که همیشه میخواستی... در کنار عزیز دلت به خواسته هات برسی و تو کارایی که دوست داری پیشرفت کنی...
یادت باشه تو تنها کسی نیستی که اینا رو تجربه میکنه، همه تونستن پس تو هم میتونی... و الان خیلیا هم حسرتش رو میخورن...
خدایا شکرت که به من این خوشبختی رو دادی، شکر ♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی