خرید بک لینک

_ بیشتر از یک ماهه که برگشتم خونه خودم و مامان رو تنها گذاشتم

_ بیش از چهل روز گذشته... مامان هنوز گریه میکنه

+ مامان و بابا هفته پیش اومدن خونمون و دقیقا یک هفته موندن... پریروز رفتن

_ یه آرایشگری گند زد تو موهام و باعث شد همیشه حجابم رو رعایت کنم :)) الان یکم بلند شده اوضاع بهتره... ولی خاااااک بر سر بی سلیقش کنن

+ اون کار پاره وقتی که دربارش صحبت کرده بودم منحل شد... یعنی نخواستم که ادامش بدم، خود شرکته هم یه سری تغییرات تو کارش داد که باعث شد بیشتر ازش فاصله بگیریم... البته هنوز صحبت نکردیم اما من تصمیمم رو گرفتم... بهتره بچسبم به همون گرافیک که با گروه خونیم خیلی سازگاره... البته یه کار دیگه ای هم هست که فعلا دارم خودمو براش آماده میکنم. احتمالا تا تابستون که قطعی میشه چیزی دربارش نمینویسم و به کسی جز عزیز دلم نگفتم و نمیگم.

_ یه صاحبخونه ای خونش رو اجاره میده به یه عروس و داماد و میگه مشکلی نیست اگرم خواستین دو سال بشینین، بعد دو ماه بعدش خونه رو میفروشه به یه نفر دیگه تازه بعدش اون صابخونه جدیدم تصمیم میگیره خونه رو بفروشه و راه به راه مشتری میاره خونه رو ببینن و بدین ترتیب دهن عروس و داماد صاف میشه بعد از چندیدن ماه بالاخره یه نفری پیدا میشه که خونه رو بخره و تصمیم میگره که به اون عروس و داماد بگه که بلند شین از خونه من اون عروس و داماد ماییم

+ تو بدترین موقعیت این اتفاق افتاد و البته عشقمم زودی یه خونه بهتر پیدا کرد تو همین مجتمع، و قراره تا دو هفته دیگه جابجا بشیم...

+ ما اگه صابخونه کسی باشیم قطعا انصافمون بیشتره... شما هم که اینو میخونی لطفا همینطور باش

_ هنوز به مامان و بابا نگفتم، با این که تو اوج گشتن دنبال خونه بودیم که اونا اومدن خونمون... ولی نخواستیم بفهمن فعلا.

_ اسباب کشی خیلی برام سخته خدا کمکم کنه...

+ _ خلاصه اینکه نونوی آینده! امیدوارم روزی که بر میگردی به خاطراتت و اینجا رو میخونی، خوشحال باشی و راضی از کارایی که تو این روزات کردی... و بگی خدا رو شکر که سالمیم :)

+++ خدایا شکرت که عاشقم و سالم ♥ ♥ ♥

|+| نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ساعت 12:49 توسط بوبو

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 13:58

صفحه بندی