خرید بک لینک

میدونم اون یکی دو روز قبل تولدم فرصت نمیشه که بیام و بنویسم... از ظرفی هم خیلی وقته که آپ نکردم و الانم وقتم خیلی آزاده بخاطر همین آخرین خاطره تو سن 24 سالگیم رو مینویسم...

اول اینو بگم که اوایل همین ماه عزیز دلم بهم گفت که قراره بخاطر تولدم بیاد و چند روز اینجا بمونه... بعدش گفت که خونه فامیلاشون نمیره و خونه ما هم نمیاد و میخواد بره هتل بعد بابام خیلی ناراحت شد و گفت که نذار بره هتل و خلاصه با صحبتایی که کردیم قرار شد که عزیز دلم بیاد خونه ما... منم خیلی خوشحالم که داره میاد دلم خیلی خیلی براش تنگ شده... واسه اون چند روزم کلی برنامه ریزی کردیم و همش بیرونیم درحال خوش گذرونی ^_^ خلاصه اینکه چند روز دیگه پیشمن ایشون :*

حالا درباره این یک سالی که گذشت بنویسم... خب اولین روز 24 سالگیم که تولد پارسالم بود یکی از بهترین تولدای عمرم بود... بخاطر اینکه اون روز برای اولین بار عزیز دلم پیشم بود و هرچند هنوز پیش خونواده ها چیزی جدی نشده بود اما بهرحال با کلی کادو اومد خونه مون و کیک خوردیم و بعدشم رفتیم بیرون یک ساعت قدم زدیم و اون اولین بار بود که من با عزیز دلم بدون هیچ استرسی قدم زدم... بدون هیچ ترسی از بابت اینکه آشنا ما رو ببینه یا بهمون گیر بدن و ... اون روز تو پارک یه ذرت مکزیکی تند خوردیم و اون شب بعد از یه مدت طولانی یه بارون خیلی تند و قشنگ بارید و وقتی ما رفتیم بیرون بارون نم نم بود... اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم...

اون روزا سر همون کار نیمه وقتم میرفتم و از اون طرفم کلاسام هنوز تموم نشده بود... توی آذر من برای اولین بار عمه شدم... یه پسر که اوایل به دنیا اومدنش خیلی لاغر و زشت بود اما الان خیلی خیلی با نمک و خوشگل شده و هروقت میبینمش میفهمم که نی نی پسر هم خیلی با نمکه :)))

بعد از اون توی دی ماه تقریبا کلاسام تموم شد هرچند هنوز مدرکم نیومده... و بعد اینکه توی همون دی ماه من و دوستام یه سفر خیلی خوب به شهر عزیز دلم داشتیم... تونستم سورپرایزش کنم و اون سه روزی که اونجا باهم بودیم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و عزیز دلم حسابی زحمت کشید برامون... توی اون سفر من برای اولین بار خواهرای عزیز دلم رو دیدم که خیلی مهربون و خوش برخورد بودن...

بعد از اون یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه... همه چی روتین گذشت و گذشت تا عید... عید هم بد نبود مثل عیدای گذشته چنتا مهمونی خونه فامیلا و بزن و برقص و بعدشم شهرمون و همین! بعد از عید یه اتفاق تعیین کننده تو زندگی من افتاد و این بود که رفتیم شهر عزیز دلم... یعنی قرار بود که برای آشنایی بیشتر بریم و مامانشم زنگ زد و دعوتمون کرد و خلاصه چند روز بعد از عید من و مامان و بابا و مامان بزرگ رفتیم اونجا... خونواده خیلی خوب... خیلی گرم و مهربون و دست و دل باز... یه روز ناهار اونجا بودیم که مامانش کلی زحمت کشیده بود... بعد از ظهرشم رفتیم بیرون و تا شب باهم بودیم و کلی خسته شون کردیم... روز بعدش دیگه دعوت ناهارو قبول نکردیم ولی بعد از ظهر رفتیم بیرون و بازم کلی خوش گذشت... این سفر باعث شد که بابام نظرش خیلی مثبت بشه نسبت بهشون... و روز آخر رفتیم آزمایش خون دادیم و بعد از یک هفته استرس جوابش اومد که همه چی اوکی و مثبت بود خدا رو شکر...

اینجوری شد که شب نیمه شعبان که همزمان شب تولد بابامم بود، عزیز دلم و خونوادش و دوتا از خاله هاش و عموش اومدن خونه مون برای حرفای نهایی... بماند که اون یک ماه من چقدر مامان رو اینور اونور بردم با خودم تا لباس خوب پیدا کنم واسه اون شب :))) شب پر از استرسی بود ولی همه چی به خوشی تموم شد و روز بعدشم رفتیم صیغه محرمیت خوندیم... البته همه چی به همین سادگی که نوشتم نبود... شب قبلش کلی زحمت کشیدن و کادوهای تزیین شده و خیلی زیبا آوردن برام... انگشتر دستم کردن... کیک آورده بودن... رفتیم شام خوردیم... روز بعدشم ناهار خوردیم و اومدیم خونه بزن و برقص داشتیم یکم... من و ایشون برای اولین بار باهم رقصیدیم که پر از خجالت بود اون رقصمون :))) روز بعدشم دوتایی از صبح تا غروب باهم بیرون بودیم...

خرداد اینجوری تموم شد و توی تیر اون دو سه روز تعطیلی عید فطر، من و مامان و داداش اینا رفتیم شهر عزیز دلم... یکی از بهترین سفرای عمرم بود و باز مامان یه جنبه های دیگه از شخصیتش رو شناخت و بیشتر ازش خوشش اومد... اتفاقای خوبی تو اون سفر افتاد... بعدشم دوباره تو مرداد یه سفر 5 روزه با دایی بزرگه و خاله اینا داشتیم که عزیز دلمم باهامون اومد و دیگه تقریبا همه دیدن و شناختنش و اون سفرم واقعا بهمون خوش گذشت...

من دیگه فکر میکردم حالا حالاها نتونم ببینمش تا اینکه بهم گفت قراره بیاد... از اون روز که فهمیدم تاحالا هرروز ذوق دیدنشو دارم... خدایا عاشق بودن چه خوبه... عاشق کسی بودن که عاشقته... خدایا حالا که خودت اینقدر کمکمون کردی و همه چی رو معجزه وار جور کردی تا ما به هم برسیم، خودت حافظش باش... ما یک بار همدیگه رو از دست دادیم خدا من دیگه نمیخوام از دستش بدم... میخوام به اندازه همه دلهایی که دوسش دارن خوشبختش کنم... میخوام کنار من اونقدر احساس خوشبختی کنه که همه بدونن هیچکس نمیتونست جای من رو براش پر کنه... خدا کمکمون کن ♥♥♥

توی این یک سال چیزای عجیب و زیادی یاد گرفتم...

هرروز بیشتر از قبل به انرژی و کارما اعتقاد پیدا میکنم و همه اینا رو مرتبط با وجود خدا میدونم... میدونم که همیشه جواب خوبی، خوبیه و جواب بدی، بدی... فقط گاهی باید صبر داشت چون خدا جواب هرچیزی رو سر وقت خودش میده توی بهترین فرصت...

تازگیا صبرم خیلی کم شده بود اما دوباره دارم تمرین میکنم که صبور باشم... در مقابل آدمایی که به آدم توهین میکنن یا به هر روش دیگه ای میخوان اذیت کنن، سعی میکنم آرامش خودم رو حفظ کنم...

نسبت به یه سری از آدمای اطرافم خیلی بی تفاوت شدم... چون بدون اینکه از من بدی دیده باشن در حقم بدی کردن... اونم نه یک بار و دو بار... هرچقدر سعی کردم بدیاشونو ندیده بگیرم و باهاشون مثل قبل باشم، بازم بدیشونو تکرار کردن و نفهمیدن چقدر دلم شکست... منم بهشون بی تفاوت شدم... بهشون بدی نمیکنم شاید اگه نیاز بشه یه روزی بهشون خوبی هم بکنم، اما توی باطنم هیچ حسی بهشون ندارم و سعی میکنم تا جایی که امکان داره باهاشون هم کلام نشم... فقط از روی اجبار گاهی میبینمشون و ...

اینو با تمام وجودم فهمیدم که حتی از نزدیکترین آدم به خودم هم نمیتونم انتظار خوبی داشته باشم... حتی انتظار درک و شعورم نمیتونم داشته باشم... برای فهمیدن این موضوع خیلی زیاد اذیت شدم و هنوز میشم...

نمیدونم چرا دقیقا یادم نمیاد که امسال چه کتابایی خوندم ... شاید تعدادشون زیاد نبوده یا همونا هم چندان تاثیرگذار نبودن... دوتاشون که خیلی دوست داشتم و واقعا با اشتیاق میخوندم، راز فال ورق و مزرعه حیوانات بودن... مخصوصا راز فال ورق. که برخلاف اسمش هیچ ربطی به فال و این حرفا نداره و فلسفیه ولی به زبان خیلی خیلی ساده و شیرین... من اهل فلسفه نیستم و زیادم سر در نمیارم اما راز فال ورق با همه چی فرق داره...

بهترین روزای این سالم یکیش که خود روز تولدم بود... روز 6 آدر بود که عزیز دلم یک روزه اومد و برگشت... روزای 17 تا 19 دی بود... روزی که جواب آزمایشمون اومد ... روز نیمه شعبان ... روز 15 تیر تو هتل شهر عزیز دلم... روز 5 تا 10 مرداد... و این روزا که ذوق اومدنش رو دارم و صد درصد روزی که میاد تا وقتی که اینجا هست بهترین روزام خواهد بود...

بدترین روز نداشتم و اگرم داشتم نمیخوام ثبتش کنم...

دیروز سالگرد اولین ابراز علاقه مون بود... سه سال گذشته... شاید اگه سه سال پیش اونشب او حرفا رو به هم نمیزدیم، کم کم از زندگیم پاکش میکردم... اما میدونم که هنوز بعد از سه سال نمیتونستم از ذهنم پاکش کنم و میدونم که هنوز گاهی یادش میفتادم و حسرتشو میخوردم... میدونم که اجازه نمیدادم کسی وارد زندگیم بشه و نمیتونستم هیچکسو به اندازه اون دوست داشته باشم...

خدایا شکرت ممنونم که اینقدر منو دوست داری... خدایا کمکم که تا توی هرکاری اول به یاد خودت باشم و تو هر شرایطی یادم باشه که تو رو دارم...

برچسب: last 24 hours,last 24 hours before death,last 24 hours weather,last 24 hours of life,last 24 hours on death row,last 24 episode,last 24 hour rainfall,past 24 hour radar,last 24 hours precipitation,last 24 hours rainfall in tamilnadu, نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی