نمیدونم از چی شروع کنم
دوست ندارم غمگین بنویسم
تو این مدت که چیزی ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد
از پست قبل بگم که نوشته بودم قراره داداش اینا بیان خونمون... اومدن و خیلی هم خوش گذشت. همش پیش ما نبودن چون زنداداشتم تو شهرمون فامیل داره و اونجا هم میرفتن. یه شب خواب و صبحونه و دو تا شام پیشمون بودن. همشم به بازی و خنده گذشت خیلی خوب بود...
چند روز بعد از اینکه داداش اینا رفتن ماشینمونو عوض کردیم... عزیز دلم زمزمه هاشو میکرد ولی قرار بود مثلا تا عید عوض کنیم اما به یه دلایلی زودتر این کارو کرد... خب من از اول آدم ماشینی نبودم و ماشین قبلیمونم دوست داشتم اما همینکه میبینم عزیز دلم با چه ذوق و شوقی خریدش و وقتی پشتش میشینه چه کیفی میکنه منم خوشحال میشم... این بلندپروازیاش و جرات و جسارتش رو خیلی دوست دارم چون میدونم بی گدار به آب نمیزنه :)
بعد از اون دیگه قرار شد من نرم پیش مامان اینا چون اونا قرار بود تو آبان بیان خونه ما چند روز... اما خب نشد
تو این مدت یه کار جدید به من و عزیز دلم معرفی شد و با توکل به خدا واردش شدیم... باهم داریم پیش میریم... یه جور کار پاره وقت و همینطور کارآفرینیه... برای شروع کار هم نسبتا خوب جلو رفتیم اما خب الان چند وقته که من نتونستم هیچ کاری کنم که الان دلیلشو میگم :(
مامان بزرگم آسمونی شد...
جریان بیماریش رو گفته بودم و اینکه پارسال عمل کرد و بعدشم تا نزدیکای عید همش پرتو درمانی و ... تا اینکه جلساتش تموم شد و دیگه گفتن هیچ مشکلی نداره و فقط قرصای تقویتی و قرصای شیمی درمانی باید بخوره ... دکترا میگفتن تا یک سال اینا رو بخوره و بعدش دوباره آزمایش میگیریم تا ببینیم ادامه بده یا دیگه نیازی نیست... اون دوره که قرصا رو میخورد عوارضش خیلی اذیتش میکرد اما تو دوره استراحتش حالش نسبتا خوب بود... بعد از عید و عروسیم من دیگه تلفنی حالشو میپرسیدم و هرروزم که با مامان صحبت میکردم حالش رو میپرسیدم و میدونستم که دیگه هیچوقت مثل قبل سرحال نشد و همیشه عوارض قرصاش اذیتش میکرد... گاهی آزمایشای مختلف ازش میگرفتن و هیچ مشکلی نداشت... مامانم هرروز بهش سر میزد براش غذا میبرد خریداشو انجام میداد و هز هفته هم که دکتر میرفت همه این کاراش با مامان و بابا بود
تا اینکه حدودا تو مهر بود که هی حالش بدتر شد و دیگه حتی وقتی قرصا رو مصرف نمیکرد خوب نمیشد... همیشه حالت تهوع داشت چیزی نمیتونست بخوره... همیشه بی حال بود استخون درد داشت... خیلی لاغر شده بود. اما بازم آزمایشا چیزی نشون نمیداد. تا حدی بد شد که نمیشد تنهاش گذاشت و براش پرستار گرفتن... اما پرستار چهار روز بیشتر پیشش نبود... چون به قدری بی حال شده بود که دیگه نمیتونست از جاش بلند شه... نمیتونست حرف بزنه و کارای شخصیش هم نمیتونست تنها انجام بده...
اوایل آبان بردنش بیمارستان... سطح هوشیاریش اومده بود پایین و گفتن اگه دیرتر میاوردین میرفت تو کما... اما بعد از اون یکم بهتر شد... منم دو سه روز بعد اومدم پیش مامان اینا و حدود یه هفته موندم و چند بار رفتیم بیمارستان ملاقاتش... اولین بار که تو اون وضع دیدمش باورم نمیشد... 1 خوشگلم شده بود پوست و استخون... درد داشت ناله میکرد و همش میخواست یه چیزی بگه اما نمیفهمیدیم چی میگه... ماها رو میدید میشناخت فقط از نگاهش میفهمیدیم که همه چیزای دور و برش رو میفهمه... خیلی گریه کردم...
گاهی وقتا که سرحال تر بود میشد بفهمیم چی میگه... یا میگفت تشنمه یا درد دارم یا اینکه زنده نمیمونم... یا میگفت خسته شدم منو از اینجا ببرید... یا میگفت نیاید دیدنم حال ندارم...
من یه هفته موندم و عزیز دلمم اومد و یه بار مامان بزرگ رو دید و بعد باهم برگشتیم... یک هفته خونه خودمون بودیم تا اینکه دقیقا جمعه هفته بعدش صبح خواب بودم تلفن زنگ خورد... عزیز دلم حموم بود و منم حوصله نداشتم پا شم... رفت رو پیغامگیر صدای مامانم بود که داشت احوالپرسی میکرد... از اون طرف گوشیش زنگ خورد و صداش میومد که با خواهرم صحبت میکرد و گریه کرد... تا صدای گریه رو شنیدم حدس زدم چی شده... سریع پا شدم تلفن برداشتم و اون خبر بد رو بهم داد... چه روز بدی بود :((
دقیقا سه هفته بعد از اینکه بردنش بیمارستان رفت...
همون روز با عزیز دلم و پدر و مادر و خواهرش اومدیم خونه مامان اینا... فرداش خاکسپاری بود و روز بعد مراسم... روزای سختیه... عزیز دلم و خونوادش برگشتن اما من هنوز موندم پیش مامان... هیچکس باورش نمیشه. جاش خیلی خیلی خالیه... مامانم وقتی تنها میشه حالش خوب نیست... البته همه اینا طبیعیه اما دلم نمیاد تنهاش بذارم...
دلیل مرگ مادر بزرگ دقیقا یکی دو روز قبل از فوتش مشخص شده بود... عکسای جدیدی که ازش گرفته بودن نشون داده بود که سرطان تقریبا همه ریه و فقراتش رو گرفته بود و به حدی بود که دیگه هیچ کار نمیشد کرد... فهمیده بودن که چند رو بیشتر نمیمونه و همینطورم شد...
همش یادشم... یاد کاراش حرفاش... وقتی بچه بودم خونش میرفتیم... وقتایی که اون میومد خونمون... قصه های قشنگش... بازی یه قل دو قل و گردو بازی که بهم یاد میداد... خاطرات خوب و بدی که از جوونیاش تعریف میکرد... ناز و نوازششاش... نگرانیاش... ایراد گرفتناش از ما نوه هاش... صدای آوار خوندنش... اینکه چقدر به خوشگلیش و سلامتیش اهمیت میداد و به خودش میرسید.... باورم نمیشه هیچ کدوم از اینا دیگه تکرار نمیشن و جسمش الان زیر یه عالم خاکه... تو خونه همش با مامان حرفشو میزنیم...
دیگه نمیتونم بیشتر از این بنویسم...
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی