خرید بک لینک
 

درسته که پست آخرین 25 نداشتم ولی 1 26 که دارم :)

امسال اولین سالی بود که یادم رفت برای تولدم و سالی که گذشت خاطره بنویسم... اینم از پیامدهای متاهل بودنه :)))

این وبلاگ داره کم کم برام حس نوستالژیکی میاره... چه روزایی که باهاش نگذروندم و چه چیزایی که توش ثبت نکردم...

خب سن 25 هم تموم شد و رفت و البته خدا رو شکر که با خوشی و سلامتی گذشت... اتفاقای زیادی تو این سال از زندگیم افتاد...

پارسال تو روز تولدم عزیز دلم اومده بود شهرمون و نامزد بودیم و برای اولین بار چند روز خونمون موند... چقدر من خوشحال بودم... اون موقع خبری از عروسی و این حرفا نبود یعنی فکر میکردیم که یک سال مونده تا عروسیمون... اما الان چندین ماهه که داریم باهم زندگی میکنیم... واقعا نمیشه آینده رو پیش بینی کرد

پارسال تو این روزا خبری از مریضی مامان بزرگ نبود... سرحال بود... اواخر آبان علایمش شروع شد و با کلی دکتر و عکس و اسکن و ... بعد از یک ماه بیماریشو فهمیدیم... تو همون روزا هم بود که قرار شد ما عروسی رو زودتر بگیریم چون شرایطش رو داشتیم و دلیلی برای اینکه اینقدر از هم دور باشیم وجود نداشت... شروع کردیم به تدارکات عروسی... عزیز دلم از اینجا پول میفرستاد و من و مامان بابا اون طرف میگشتیم دنبال تالار و تشریفاتی خوب و آرایشگاه و .... همینطور دنبال خرید جهاز و ... از اون طرفم درمان مامان بزرگ شروع شده بود و همه چی تو هم گره خورده بود... عجب روزایی بود... دلهره و دوندگی و ناراحتی برای مامان بزرگ و شوق و استرس عروسی و ... همش باهم قاطی شده بود...

روزای خوبم تو اون مدت داشتم... مثلا روز تولد برادرزادم که جشن گرفته بودن، بعد از کلی کار و کمک به زنداداش برای درست کردن شام و کم خوابی و دوندگی، توی سالن بودیم که یهو عزیز دلم وارد شد... آخه از قبل خب دعوت شده بود اما گفته بود نمیتونه بیاد و من کلی غصه خورده بودم... وقتی اومد من رو ابرا بودم.. همون روزام رفتیم حلقه خریدیم و سرویس عروسیم :)

یا مثلا من خودم برای تولدش اومدم اینجا و دو سه روز باهم بودیم کلی خوش گذشت...

گذشت همش گذشت همه قراردادا رو با تالار و آتلیه و ... بستیم و درمان مامان بزرگ هم تموم شد جوری که دیگه میتونست تنها زندگی کنه و بره خونه خودش... تا تو اسفند که برای چیدن جهاز اومدیم و تو همون روزا عقد کردیم... کمتر از یک ماه تا عروسی مونده بود. توی سه چهار روز با کمک خونواده عزیز دلم خونه رو چیدیم و روز عقدمونم با اینکه من کلی حرص خوردم سر یه چیزایی، ولی خوش گذشت...

خلاصه برگشتیم و من بعد از اون تا روز عروسیم هیچی یادم نمیاد... فقط میدونم که فکر کردن به عروسیم بهم استرس میداد... دو شب قبل از عروسی عزیز دلم و خونوادش اومدن تهران و عزیز دلم خودش تنها اومد خونه ما. فرداش باهم رفتیم آدرس آرایشگاه و گلفروشی و ... رو بهش گفتیم و بعد از مزون بهم زنگ زدن گفتن بیا لباستو تحویل بگیر و ... چقد خوب بود :) 

روز عروسی هم که یه ذره سخت گذشت از صبح درگیر آرایشگاه بودیم و بعدش رفتیم آتلیه و از اونجا رفتیم باغ و بعدشم رفتیم تالار.. ولی قسمت تالار به بعدش خیلی خوب بود... آخر شب دیگه رمقی برامون نمونده بود...

فردای اون روز رفتیم شمال و کلی خوش گذشت و بالاخره بعد از چند روز اومدیم شهرمون و زندگی جدیدمون شروع شد... چقدر اوایل ناشی بودم و ولی سعی کردم خودم رو زود با شرایط وفق بدم... واقعا روز اول زندگیمون شاید فقط 10 درصد خونه داری بلد بودم و نمیدونم با چه اعتماد بنفسی ازدواج کرده بودم :))) اما الان خیلی بهترم دستم تقریبا راه افتاده البته هنوزم شاید فقط 50 درصد بلد باشم ولی یواش یواش بهتر میشم...

روزای بعد از عروسیمون خیلی زود گذشته... خدا رو شکر همش با خوشی گذشت همش اتفاقای خوب بود... تو این مدت یادم نمیاد اصلا باهم جر و بحث کرده باشیم شاید فقط یک یا دو بار همو ناراحت کرده باشیم که اونم زود از دل هم درآوردیم... دو سه تا سفر خوب رفتیم البته با خونواده ها... و همه چی روز به روز داره بهتر میشه شکر خدا...

روز تولدمم که خونواده همسرم سنگ تموم گذاشتن و خیلی تمییییز سورپرایزم کردن... خدا رو شکر خیلی هوامو دارن خیلی دوست داشتنی و مهربونن همشون... خوشحالم با این انتخابم...

روزی که باهاش آشنا شدم و به مرور شناختمش همیشه تو دلم میگفتم این پسر حتما تو یه خونواده خوب و با محبت و انسان بزرگ شده... خدا رو شکر حدسمم درست بود و از اینکه درست شناختمش خوشحالم :)

برای سن 26 سالگیمم یه تصمیمایی دارم که نمیخوام اینجا بنویسم و هروقت به نتیجه رسید مینویسم... تنها کسی که میدونه عزیز دلمه و مثل همیشه حمایتم میکنه و همین برام تو کل دنیا بسه...

یکی دو روز دیگه تاسوعا عاشوراست و خورده به جمعه چند روز تعطیلیه و داداش اینا دارن میان. اولین باره میان خونمون خوشحالم... امیدوارم بهشون خوش بگذره پیش ما...

دیگه حرفی ندارم فقط امیدوارم بعد از این بیشتر آپ کنم :)

خدایا شکرت ♥

من عاشق این وبلاگمم ♥ ♥ ♥

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ساعت 19:56&nbsp توسط بوبو 

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 3:00

صفحه بندی