چقدر تازگیا کم خاطره مینویسم... :(
امروز جمعه هست و من بعد از دو سه هفته که تصمیم دارم آپ کنم الان بالاخره فرصت شد و حوصله دارم برای آپیدن :)
الان رو زمین نشستم به مبل تکیه دادم لپتاپ رو پام و عشقمم اینجا دراز کشیده سرشم تو گوشیشه :))
من اوایل اردیبهشت برگشتم خونه خودم و از اون موقع تا حالا جایی نرفتیم اتفاق خاصی هم نیفتاده جز اینکه به محض اومدن شروع کردم دنبال کار گشتن و کار مورد نظرمو پیدا کردم و الان حدود سه هفته ست که میرم سر کار ^_^
هم لازم بود سر کار برم و هم خودمم بدم نمیومد یکم مشغول باشم... خدا رو شکر کار مناسبی هم که دنبالش بودم با شرایطی که میخواستم پیدا شد و من از بین چند نفر انتخاب شدم... هم تایم کارم خوبه هم زیاد از خونمون دور نیست هم خود کارش جذابه و جزو کاراییه که دوست دارم، و مهمتر از همه اینکه رییسم و همکارام و جو دفتر کلا خوبه... البته حقوقش آنچنان زیاد نیست و پروژه ایه یعنی بستگی به خودم داره، اما در کل خوبه ... چون کاری که همه چیزش کاملا اوکی باشه پیدا نمیشه، اینو هروقت دنبال کار میگردم کاملا حس میکنم...
قبلا فکر میکردم سر کار رفتن با وجود مسوولیتای خونه داری خیلی کار سختی باشه و اگه برم سر کار شاید به خیلی از کارای خونه نرسم و خیلی خسته بشم، اما الان میفهمم اشتباه میکردم چون با وجود عزیز دلم که کلی تو کارا بهم کمک میکنه و خیلی هوامو داره هیچی سخت نیست برام... خلاصه اینکه در کل از اینکه میرم سر کار راضیم...
تو این مدتم یکی از کتابایی که خریده بودم خوندم خیلی هم قشنگ بود. دومی هم شروع کردم اما همون اولاش گیر کردم... بعدم اینکه هنوز باشگاهم نرفتم.. یعنی فرصت نشده و شایدم کلا نرم نمیدونم فعلا... یه مدت برم سر کار بعد ببینم چی تصمیم میگیرم...
دیگه چیزی یادم نمیاد بخوام بنویسم... یاد اون روزا که هرروز هرروز همه چیزا رو با جزییات مینوشتم بخیر چقدر بیکار بودم :))))
این روزای زندگیمو دوست دارم... کنار عشقم آرامش دارم و همینکه سالمیم و همش صدای خنده هامون از در میره بیرون خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم...
مرسی خدا ♥
من عاشق این وبلاگمم ♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی