من اومدم با کوله باری از خاطرات :)))
اول اینو بگم که الان خونه مامانمم و از قبل عید که اومدم هنوز بر نگشتم خونه خودم :)
بعد اینکه خب همونجور که گفته بودم شب قبل از عید اومدیم خونه مامان اینا و فردا شبش هم قبل از تحویل سال همه خونه مامان بزرگ بودیم و حیف که جای خودش خالی بود... دو سه روز اول عید به دید و بازدید و بزن برقص گذشت و چهارمم که عروسی دعوت بودیم خوش گذشت... فردای عروسی با مامان و بابا سفر رو شروع کردیم... یه شب بین راه خوابیدیم و البته خواهر عزیز دلم و خونوادش هم اونجا بودن و ناهار باهم بودیم و بعدش حرکت کردیم سمت گرگان... خیلی خوب بود کلی اینور اونور رفتیم و روز سالگرد عروسیمونم گرگان بودیم همونجایی که ماه عسل رفته بودیم :)
بعدشم هشتم حرکت کردیم به سمت شهرمون... روز بعدشم اول خواهر اینا و بعدش داداش اینا رسیدن و جمعمون کامل شد... اون چند روزم که اونجا بودیم همش مهمونی و بیرون و بازی های گروهی با بچه های فامیل و ... البته با اینکه اولین بار بود عزیز دلم رو برده بودیم اونجا، اونجوری که باید و من انتظار داشتم مهمون نوازی نکردن... که من میذارم به حساب فرهنگشون اما بازم از دستشون ناراحتم. ولی بهرحال بهمون خوش گذشت... فقط روز سیزدهم حالم گرفته شد چون عزیز دلم سیزده بدر پیشمون نموند و یه روز زودتر برگشت چون راهش طولانی بود و رفت تا یه روز استراحت کنه بعد بره سر کار... با اینکه یکی از بهترین جاهایی بود که تو سیزده بدرای عمرم رفته بودم و خیلی قشنگ بود و جمع فامیلمونم از همیشه کاملتر بود اما چون عزیز دلم نبود حالم گرفته بود و جاش حسابی خالی بود...
خلاصه روز بعدش خواهر اینا و داداش اینا برگشتن و من و مامان و بابا موندیم شهرمون و سه روز بعدش برگشتیم... که اون سه روزم اصلا بهم خوش نگدشت و دلم میخواست زودتر بیایم خونه... من از قبل قرار بود که بعد از عید یکم بمونم پیش مامان و بابا که الان بیشتر از ده روز گذشته :)) و حالا حالاها هم قصد برگشتن ندارم :))
این چند وقتم که یه روزش پیش خواهر بودم سه روزم خونه داداش اینا بودم دو روزم همش مهمون داشتیم و بازم داریم... خلاصه اینجوری داره میگذره و البته خوش میگذره... یه چیز دیگه هم اینکه من تو همین عید دو کیلو چاق شدم :))) منی که قبلا زور میزدم وزنم دو سه کیلو اضافه بشه، بعد از عروسیم نزدیک 5 کیلو اضافه کردم و وزنم همونی شد که میخواستم اما این دو کیلو تو عید سورپرایزم کرد... باید خیلی مواظب باشم... هرچند الانم اصلا جزو چاقا به حساب نمیام و خیلی متناسبم اینو همه میگن نه من :)) اما میترسم دیگه نتونم وزنمو کنترل کنم چون اهل رژیمم نیستم باید دوباره ورزش کنم...اصلا چون این یک ماه ورزش نکردم وزنم رفت بالا...
خب من پست آخرین 96 نداشتم و فرصت نشد حالا میخوام بنویسم
سال 96 برای من کلی تجربه جدید به همراه داشتم... تجربه زندگی مشترک زندگی دو نفره... دوری از پدر و مادر... زندگی تو یه شهر جدید با خانواده جدید... خونه جدید آدمای جدید... تجربه خونه داری غذا پختن و کلا کارای ناتموم خونه... تو این یه سال خیلی زرنگتر شدم... فکر میکنم خیلی خوب تونستم خودمو وفق بدم با اینهمه تغییر شرایط و این انتطارو از خودم داشتم یعنی کار شاقی هم نکردم :))
سالی که گذشت خب فروردینش فقط به آزمون و خطا گذشت تا یکم دستم راه افتاد و تو اردیبهشت چنتا از دوستام امدن و چند روز خونمون بودن که هم به اونا و هم به خود ما خیلی خوش گذشت... توی خرداد یه سفر چند روزه به گرجستان داشتیم با مامان و بابا... که تقریبا خوب بود... تیر و مرداد گذشت و بالاخره فیلم و آلبوم عروسیمون آماده شده و من بیشتر از ده بار فیلممونو تاحالا دیدم هنوزم دلم میخواد ببینم... بعد یه سفر یکی دو روزه با خونواده عزیز دلم داشتیم که خیلی خوش گذشت... شهریور یه مدت عزیز دلم ریه ش بدجور مریض شد و خیلی اذیت شد... بعدش یه سفر چند روزه به شمال داشتیم با خونواده من... البته قبلش فکر میکردم خیلی بیشتر خوش بگذره اما در کل خوب بود...روز تولدم خونواده عزیز دلم سورپرایزم کردن برام تولد گرفتن که خیلی خوب بود... توی مهر یکی دو روز داداش اینا اومدن پیشمون که اونم خوب بود کلی خندیدیم... اما بعدش ناراحتیامون برای مامان بزرگ شروع شد و روز به روز حالش بد و بدتر شد و اوایل آبان مجبور شدیم ببریمش بیمارستان و متاسفانه دیگه بر نگشت خونه ش... درست سه هفته بعد از اینکه رفت بیمارستان تموم کرد...
چقدر یه آدم میتونه شور و شوق زندگی داشته باشه که هنوز با وجود گذشت پنج ماه باورمون نشه که این آدم مرده... روزای خوبی رو نداشتیم اصلا ... مامان تازه حالش یکمی بهتر شده و گریه هاش کمتر شده... اما واقعا جاش خالیه...
یکم بعدش تو آذر دخترداییام اومدن خونمون دو سه روز موندن که خیلی هم خوش گذشت حال و هوامون بهتر شد یکم... تو دی ماه عزیز دلم خیلی وحشتناک مریض شد و تا یه هفته خوب نشد خیلی ناراحت بودم براش... شب یلدا خونواده عزیز دلم خونمون بودن که خیلی خوش گذشت فقط حیف عزیز دلم حالش خوب نبود و سرحال نبود... بعد تو همون دی مامان و بابام اومدن خونمون یه هفته موندن و این یه هفته خیلی زود گذشت و خیلی زود رفتن... همون روزا زیاد شرایط خوبی نداشتیم... عزیز دلم از نظر کاری براش یه مشکلی پیش اومده بود و از اون طرف صابخونه هم بهمون گفته بود بلند شیم :)) ناراحت بودم اما نذاشتم مامان و بابام هیچی بفهمن... تو همون روزا دنبال خونه گشتیم و پیدا کردیم و وقتی مامان بابام رفتن اون موقع بهشون گفتم که اسباب کشی داریم... روز تولد عزیز دلم سورپرایزش کردم خیلی خوب بود... بعدشم رفتیم خونه مامانش و اونا هم براش جشن گرفتن... بعدش اوایل بهمن رفتیم خونه جدیدمون البته با کمکای زیاد خونوادش... و خوشحالیم از اینکه اون صابخونه بلندمون کرد تا بیایم این خونه جدیده... دستش درد نکنه واقعا :))
تو اسفندم زیاد اتفاق خاصی نیفتاد فقط من بی صبرانه منتظر بودم که زودتر عید بشه... عیدم شد و همه چیزایی که منتظرش بودم تموم شد... :(
تو این سال یه کتاب فقط شروع کردم که هنوزم دستمه و تمومش نکردم... اما دوتا کتاب جدیدم خریدم که تصمیم دارم امسال بخونمشون حتما... میخوام امسال برام سال مفیدتری باشه و کارای بهتری بکنم...
از نظر تغذیه میخوام بیشتر مواظب خودم باشم میوه و سبزیجات بیشتر و فست فود کمتر بخورم... ورزش رو حتما ادامه بدم و تو بعضی از زمینه های زندگیم جدیت بیشتری داشته باشم... امیدوارم بتونم
خدایا شکرت ممنونم که همیشه همراه من و عشقم هستی محافظ عشقمونی و مراقب زندگیمونی... بهمون کمک کن تا روز به روز بیشتر بتونیم همدیگه رو درک کنیم و حس بینمون بیشتر بشه... خدایا بهمون کمک کن تا آخر عمرمون مجنون هم باشیم ♥♥
من عاشق این وبلاگمم...
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی