روزای خوبی رو دارم میگذرونم...
تو این یک ماه که اومدیم خونه جدید انگار همه چی بهتر شده... اسباب کشی مون خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردیم انجام شد اونم فقط و فقط بخاطر کمکای زیاد خانواده عزیز دلم... خیلی کمک کردن از خود ما دوتا بیشتر کار کردن اونا... واقعا جبرانش سخته...
خونه جدیدمون خیلی بهتر از قبلیه... تازه میفهمیم اونجا چقد کوچولو و بدون نور بود... البته من مشکلی با کوچیکیش نداشتم اما اینجا که مخصوصا هالش بزرگتره خیلی بهتره... بعد اینکه دیگه همکف نیستیم و از پنجره میشه همه جا رو دید، آخه خونه قبلی درخت جلو پنجره بود جایی دیده نمیشد زیاد... بعد اینکه تراس بزرگ و خوبی داریم و دیشب براش میز و صندلی خریدیم تا روزای تعطیل صبحونه رو بریم تو هوای آزاد بخوریم
این کار یکی از فانتزیای من قبل از عروسیمون بود
تازشم نور خونمون تقریبا خوبه و چند روز پیشم رفتیم چندتا گلدون ناناز خریدیم. خیلی خوشگلن...
خلاصه اینکه از همه چیز خونمون خیلی راضیم هرچند تو خونه قبلی هم راضی بودم چون واقعا مهمتر از همه اینه که کنار کی زندگی میکنی و خدا رو شکر من کنار یه انسان خیلی خوب با یه قلب بزرگ و مهربون زندگی میکنم که فوق العاده دوسش دارم... این بزرگترین نعمته برای من...
الانم اینجا کنار من رو مبل خوابش برده و قرار بود ساعت هفت بیدارش کنم تا بره باشگاه :)))))
منم که همچنان باشگاه رو دارم میرم و طراحی گرافیکم کم و بیش میکنم... مامانم حالش بد نیست یعنی تلفنی زیاد چیزی به من نمیگه اما میدونم دیگه دل و دماغ قبلنا رو نداره و گاه و بیگاه گریه میکنه... راستش منم این روزا خیلی بخاطر مامان بزرگ گریه میکنم... مدام یاد پارسال و کارایی که قبل عروسی داشتیم میفتم و همش همزمان بود با درمان مامان بزرگ... مامان بزرگی که فکر میکردیم درمان شده و حداقل پنج شیش سال دیگه زنده میمونه... نمیدونستیم سال بعد چند ماهه که دیگه نداریمش...
از جوجه ها هم بگم که به سرعت دارن بزرگ میشن... جوجه اولی که دیگه تقریبا همه چی میگه و با اون حرف زدن بچگونش گاهی وقتا یه چیزای خنده داری میگه... دومیه هم فعلا چندتا کلمه محدود میگه اما خیلی شیطون و زبر و زرنگه... دلم برای جفتشون تنگ شده برا دومی بیشتر...
امسال اولین ولنتاین رو کنار هم گذروندیم و عزیز دلم بازم سورپرایزم کرد و یه گوشی عالی و گرون برام خرید ♥
دلم میخواد اسفند زودتر بگذره و عید بشه... عید امسال خیلی خوش میگذره... من و عزیز دلم یه روز قبل از سال تحویل میریم شهر ما و سال تحویل پیش مامان و بابامم بعدش یه عروسی قاطی هم دعوتیم و بعدش میریم شهرمون... تا 13بدر اونجاییم و این وسط قراره یه شمالی هم بریم. مطمئنم خیلی خوش میگذره...
از اتفاقایی که تو جامعه میفته نمیتونم بگذرم... امسال پر از اتفاقای بد بود... آخریش هواپیمای مسافربری تهران-یاسوج که به کوه برخورد کرد و بعد از سه روز لاشه هواپیما پیدا شد و ظاهرا همه 66 مسافرش کشته شدن..
کشتی نفتکش سانچی که دو ماه پیش تو دریا به یه کشتی چینی خورد و آتیش گرفت و نه تنها آتیشش خاموش نشد بلکه لاشه کشتی غرق شد و حتی جنازه های کارکنانش پیدا نشد...زلزله کرمانشاه که خیلیا مردن و سه ماه نیم ازش میگذره مام هنوز که هنوزه مردم تو کانکس میخوابن و حتی خیلیاشون کانکسم گیرشون نیومد و تو چادرن و سرما و برف و بارون هم تا حالا جون خیلیاشونو گرفته... و اونا هنوز سقف ندارن و هیچکسم انگار اهمیت نمیشه...
اگه بخوام همه رو بگم زیاده شایدم خیلیاش از قلم بیفته... اما مرگ بنیتا هم تو تابستون برام خیلی ناراحت کننده بود... دختر هشت ماهه ای که تو ماشین بود و دزد ماشین رو دزدید و بعد که فهمید بچه تو ماشینه در نهایت بی رحمی ماشین رو یه جای خلوت تو کوچه پارک کرد حتی شیشه ماشینو پایین نکشید و بچه کوچیک از گرما و گرسنگی و تشنگی و ترس مرد
یا آتنای معصوم هشت ساله که یه مرد گنده که خودش بچه داشته بهش تجاوز کرد و بعد کشتش و... از اون طرف دلاری که هرروز داره میره بالا و بالاتر... موازی با همه اینا یه سری آدم خل و چل تو فضای مجازی هرروز معروفتر میشن و هرروز به تعدادشون اضافه میشه و من نمیفهمم چی به سر ما اومده که با دستای خودمون اینا رو معروف میکنیم...
آره... سال 96 شاید برای من سال شروع زندگی مشترکم بود و زندگی شخصیم خیلی شیرین و پر از ذوق و شوق رسیدن به یار بود اما در کل سال خوبی نبود... هر ماه یه اتفاق بد داشتیم... همش تسلیت و ناراحتی... امیدوارم تو اسفند دیگه اتفاق بدی نیفته دم عیدی...
احتمالا دیگه آپ نمیکنم تا قبل از عید
خدایا شکرت بابت همه چی
درضمن من عاشق این وبلاگم ♥
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی