خرید بک لینک

دلم میخواد هی حرف بزنم... هی حرف بزنم...

از بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت پستم تا الان کلی اتفاق افتاده... از جمله اینکه یه ده روز بعد از بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت پستم رفتیم شهر مادری عزیز دلم... یه سفر حدود یک هفته ای... همراه با خونواده عزیز دلم... اونجا دو تا خاله داره ... خیلی خوش گذشت... خیلی شهر قشنگیه فقط تو اون فصل یکم گرم بود... همزمان بود با بازیای ایران تو جام جهانی... کلی جاهای دیدنی رفتیم و خلاصه خوش گذشت...

بعد از اون هی قرار بود مامانم اینا بیان اینجا و هی به بهونه های مختلف اومدنشون عقب می افتاد... تا بالاخره آخر تیر اومدن... یه ده روزی هم موندن و دقیقا منم اون چند روز رییسم گفته بود نیاین سر کار... خیلی خوب بود... تو همون روزا صحبت از خونه ای شد که دایی تو شمال داره و میخواد بفروشه... ما هم قرار بود تو شهریور ماشینو بفروشیم اما اون خونهه ما رو وسوسه کرد و عزیز دلم زودتر ماشینو فروخت به هوای خونه شمال چون قبلش با دایی صحبت کرده بودیم و اوکی داده بود... اما بعدش دبه کرد البته زج دبه کرد و خلاصه خونه رو نگرفتیم و از این کارش هم خیلی بدمون اومد... اما بدتر از اون اینکه تو دو هفته بعدش قیمت ماشینمون کلی بالاتر رفت و ما موندیم و پولی که دیگه نمیشه باهاش کار خاصی کرد و پشیمونی عزیز دلم و حسرتش که چرا عجله کردیم... اما نمیشه هیچکسو مقصر دونست به نظر من مقصر اصلی یه عده دیگه ن... و نبایدم حسرت خورد چون بدون شک تا چند ماه دیگه اوضاع جوری میشه که این ضرری که الان کردیم در مقابل شرایط چند ماه دیگه هیچه... من فقط نگران اون موقعم...

هرچی بود گذشت اما عزیز دلم هنوزم ناراحته و میبینم داره به هر دری میزنه که بیشتر از این ضرر نکنیم...

بعد اینکه چند وقت پیش تولد مادرشوهرم بود و با خواهر عزیز دلم هماهنگ کرده بودیم که سورپرایزش کنیم و کلی هیجان داشتم تا اینکه دقیقا تو روز تولدش بچه خواهر عزیز دلم رفت همه چی رو گذاشت کف دست مادرشوهرم :))) خلاصه سورپرایز نشد و دیگه فقط یه تولد کوچیک براش گرفتیم...

دیگه اینکه هفته دیگه داریم میریم پیش مامان بابام یه ده روزی اونجا هستیم...خیلی خوشحالم دلم خیلی تنگ شده.. از بعد عید اصلا نرفتم...

دخترعمو کوچیکه که چند ماه پیش، قبل عید عقد کرده بود هفته پیش بدون عروسی گرفتن و فقط شام دادن رفت خونه خودش... از اون طرف پسرعمه هم داره عقد میکنه بدون جشن... فقط بابام اینا دعوتن... البته ازش انتظاری هم نداریم... اما همه اینا به کنار، دایی سومیم که همیشه از ازدواج بدی میگفت و به مجرد بودنش اونطور افتخار میکرد داره عقد میکنه !!! دختره یه جورایی همشهری عزیز دلمه و داییم از قبل عید باهاش آشنا شده و کلا بعد از عید شروع کرد با مامانم دربارش صحبت کردن... گذشت و گذشت تا الان که نامزد کردن محرمیت خوندن آزمایشم دادن و وقت گرفتن واسه عقد. داییم گفته بود عروسی هم نمیگیره اما دیشب مامان میگفت با یه رستوران صحبت کردن رزرو کردن از هشت به بعد موسیقی زنده و رقصم دارن!!! تازه نوبت آرایشگاهم گرفتن واسه عروس خانوم همون آرایشگاهی که من واسه عروسیم رفتم... و دیشبم داییم زنگ زد به عزیز دلم و دعوتمون کرد... منکه از تعجب دارم شاخ در میارم... امیدوارم زندایی جدیدم اونقدر زن خوبی باشه و داییم اونقدر باهاش احساس خوشبختی کنه که کلا فلسفه زندگیش درباره ازدواج و اون حرفایی که میزد تغییر کنه... متاسفانه ما واسه عقد نمیتونیم بریم اما اون هفته که میریم اونجا عروس خانوم جدید رو هم میبینیم... خیلی کنجکاوم ببینمش... البته اینجور که از حرفای داییم مشخصه به هیچ وجه عاشق دختره نشده و دختره بیشتر عاشق داییم شده و اصرار به ازدواج داشته... اما خب اینم خنده داره که بگیم مرد پنجاه ساله اختیار ازدواج خودشو نداره، حتما خودشم میخواد که داره پیش میره دیگه... دست و پاشو که نبستن!! :)))

دیگه از کارم بگم که خیلی راضی ام با اینکه شاید کمتر به کارای خونه برسم و با اینکه حقوق آچنانی هم تا حالا نگرفتم، اما همینکه سرم بیشتر گرمه و فعالیت اجتماعی دارم و اینکه چیزای جدید دارم یاد میگیرم که برام جذابه خیلی خوبه... همکارا و رییسمم که دیگه ماهن... امیدوارم این دفتر حالا حالاها پابرجا باشه و حالا حالاها همکاریمون ادامه داشته باشه...

راستی یه چیز جدید همین یک ساعت پیش کشف کردم. بعد از ساختن تونر خونگی برای پوست چرب ( مخلوط گلاب و نصفش روغن زیتون و چند قطره سرکه سیب) که خیلی وقته کشفش کردم، و بعد از ساختن محلول ضدعفونی کننده سطوح ( سرامیک، کف پوش، اُپِن آشپزخونه، گاز و سینک ظرفشویی) ( که ساخته میشه از نسبت یک به یک آب و سرکه سفید، کمی نمک، چند قطره مایع ظرفشویی و چند قطره دامستوس ) که از وقتی اومدیم خونه جدید کشفش کردم، حالا یه سرم مو مخصوص موهای خشک کشف کردم که البته هنوز امتحانشو پس نداده... اما فکر میکنم خوب باشه باید یه مدت استفاده کنم ببینم چی میشه... ترکیشم اینجوریه که بیشترش آبه، یعد چند قطره روغن زیتون و یکم بیشتر از چند قطره گلاب، و چند قطره هم اسانسی که بوش رو دوست دارین، چون ترکیب گلاب و روغن بعد یه مدت شاید بو بگیره اما اسانس جلوی اون بو رو میگیره... فعلا کم درست کردم تو ظزف اسپری ریختم رو موهام اسپری کردم، روزی یه بار میزنم... کم درست کردم چون گفتم شاید مونده بشه بد بشه ...

خلاصه گفتم اطلاعات جدیدمو اینجا ثبت کنم... تا ببینم دیگه چه چیزایی خودم میتونم تو خونه بسازم با مواد طبیعی...

گوشم الان پنج شیش روزه کیپ شده وقت نمیکنیم بریم دکتر... الان یکی دو روزه توش صدا هم میاد مثل صدای باد و صدای گُرگُر و اینا... امروز قرار بود بریم که کار عزیز دلم بیرون طول کشید خودمم تو خونه کار دارم حسش نیست تنها برم دکتر...

خیلی نگران آینده ام... الان اینجا نشستم ولی نمیدونم سه ماه دیگه شرایطمون چطوریه و داریم چیکار میکنیم... از یه چیزایی میترسم که بهتره اینجا به زبون نیارم... شوخی و خندم ظاهریه واسه حفظ روحیه بقیه ست اما تو دلم هیچکی خبر نداره چیاست...خلاصه اینکه خدایا به دادمون برس...

خدایا شکرت ♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:53

صفحه بندی