خرید بک لینک

بله من 169 روزه که آپ نکردم... نه اینکه نخوام، فرصت نمیشه... البته اولویت هامم تغییر کرده و آپ تین وبلاگ دیگه برام جزو اولویت هام نیست... نه ایمکه بخوام ترکش کنم، من خاطره نویسی رو همیشه دوست داشتم.. اما خب دیر دیر میشه دیگه...

به ترتیب زمانی از پست قبلی تا امروز رو مینویسم... پست قبل توی آبان بوده و تو ماه آدر اتفاق خاصی نیفتاد... اوایل دی با خونواده عزیز دلم رفتیم کیش که خیلی خوش گذشت... تنها بدیی که داشت این بود که وقتمون خیلی کم بود و همه تفریحاتمون با عجله انجام شد... اما خونواده عزیز دلم مخصوصا خواهراش خیلی خوش سفرن و کلی باهم خندیدیم... اصلا حس نمیکردم که 14-15 سال از من بزرگترن یا خونواده شوهرن و این حرفا...البته اینا رو از قبل هم فهمیده بودم اما خب تو سفر بیشتر میشه آدما رو شناخت...

دیگه توی دی اتفاقی نیفتاد و بهمن هم یک سال میشد تو این خونه بودیم که خدارو شکر صاحبخونه قبول کرد یک سال دیگه بشینیم و ما هنور تو همین خونه ایم... تو همین بهمن یه سفر رفتیم پیش مامان بابام و دو سه روز موندیم اما خوش گذشت... بعدش اسفند اومد و سر کار حسابی سرمون شلوغ شد و کارا عجله ای شد و دو هفته آخر تقریبا هرروز تا 6 اینا سر کار بودم و در عین اینکه خیلی خسته کننده بود و تو خونه به هیچ کاریم نمیرسیدم اما خب سر کار با همکارام کلی بگو بخند هم داشتیم مخصوصا تایم ناهار خیلی خوش میگذشت... عزیز دلمم مثل هر اسفند دیگه ای حسابی سرش شلوغ بود و کلا دوتامون نفهمیدیم چطور گذشت فقط دوست داشتیم زودتر عید شه :))

عید هم چون پارسال رفته بودیم پیش مامان اینا، قرار بود امسال سال تحویل همینجا بمونیم پیش مامان بابای عشقم و روز سوم چهارم بریم پیش مامانم اینا، اما قبل از عید مامانش اینا باهامون حرف زدن و گفتن فقط همین عید رو داری که میتونی زیاد پیششون باشی پس از اول عید برید .ما هم قبول کردیم... سال تحویل ساعت یک و نیم شب بود و ما همون روزی که شبش سال تحویل بود رسیدیم...

عید امسال دید و بازدیدامون خیلی منظم و با برنامه بود و یه روز درمیون خونه فامیلا همه دور هم بودیم... همشم بزن و برقص ... فقط حیف که عزیز دلم فقط توی سه تا از مهمونیا بود چون امسال بهشون گفته بودن هفته دوم عید بیان سر کار و اونم مجبور شد برگرده...من موندم پیش مامان اینا و از اون طرف دخترعمه اومد خونه مامان اینا و تا آخر عید پیشمون بود... خیلی براش ناراحتم اوضاع زندگیش اصلا خوب نیست.. با سن کمش خیلی سختی کشیده اما این سختیا باعث شده که خیلی هم شخصیتش مستقل و زرنگ بار بیاد و خدا رو شکر روحیه ش هم خوبه... عید هم خوابگاه تعطیل بود و جایی نداشت که بره هفته اول پیش عموم مونده بود هفته دومم اومد پیش ما... نگران تابستونش بود که خوابگاه تعطیل میشه و جا نداره پولش نمیرسه خونه اجاره کنه و باباشم بهش پول نمیده و ... که من همون موقع به فکرم رسید خونه ای که اون طرفا داریم به مستاجرش سر یک سال بگیم بره و اونجا رو بدیم دخترعمه بشینه... اما اون موقع پیشنهاد ندادم و وقتی اومدم پیش عزیز دل باهاش درمیون گداشتم اونم خیلی استقبال کرد و خلاصه به دخترعمه گفتم، خیلی خوشحال شد... میگفت هرچی میگشتم خونه پیدا نمیکردم و کلی ذوق کرد و ... حالا قراره یه روز با بابا بره ببینه تا بپسنده و یک ماه دیگه که مستاجرمون رفت، بره اونجا بشینه...

یه روزم توی عید با خواهر و همین دخترعمه رفتیم پارک آبی که جدید ساخته بودن خیلی باحال بود حسابی بهمون خوش گذشت دلمون نمیخواست در بیایم اصلا :))از صبح رفتیم تا وقتی برگشتیم هوا دیگه تاریک شده بود :))

بعد از عیدم که دوباره کار شروع شد و همه چی دوباره مثل قبل شد... فقط تو محیط کارمون چندتا تغییر ایجاد شد اول اینکه روز اول رفتم دیدم میز من جابجا شده و دیگه از همکارام جدا نیستم خیلی بهتر شده... بعدش یکی از بچه های اون بخش که مربوط به نرم افزاره رفت... یه دختره بود که باهم جور شده بودیم هرچند زیاد گروه خونیش بهمون نمیخورد اما خب وقتی رفت جاش خالی بود تا چند روز... بعد از رفتنش رییس اون بخش یه تغییر دکوری ایجاد کرد و میز دختره هم برداشت بجاش یه میز جلسه گذاشت وسط سالن... البته ما روش ناهار میخوریم :)) بعدم اینکه دو نفر جدید استخدام کرد یه پسره هست با یه مرده که اینا شدن سوؤه های ما سر کار :))) تغییرات دیگه اینکه حقوقمون بیشتر شده البته من هنوز بعد عید حقوقی نگرفتم اما رییسمون خوش حسابه و حدودا میتونم حساب کنم حقوقم چقده این ماه... و اینکه طبق خواسته خودمون هرکدوممون یه روز در هفته آفیم... از اول اردیبهشت این تغییرا ایجاد شده و این آف به من خیییییلی میچسبه... چون قبلا ها که هرروز میرفتم سر کار بعد از ظهرا زیاد حوصله نداشتم به خونه برسم فقط درحد غذای فردا و ظرف شستن و تمیزی آشپزخونه بود، روزای تعطیلم که تقریبا هر هفته کل روز خونه مادرشوهر جان بودیم و اصلا روز تعطیل تو خونه نداشتم... اما الان اگه جمعه هم خونه نباشم یه روزِ آف دارم که تو خونه ام و تمام وقتم مال خودمه... خیلی نقشه ها واسه روزای آفم دارم اما هنوز نتونستم عملیشون کنم... چون اونقدر کار عقب مونده داشتم که این دو سه هفته فقط وقت کردم به اونا برسم از جمله خونه تکونی که قبل عید فرصت نشد انجام بدم و یه سری تغییرات تو خونه دادم و ...

الان که دارم اینا رو مینویسم روی تخت نشستم دوتا بالش پشتم گذاشتم تکیه دادم و لپتاپ روی پامه... عینکم به چشمم... عزیز دلمم مثل بیشتر وقتا روی مبل خوابش برده و صدای خر و پفش میاد.. بیرون هوا ابریه ولی مثل اکثر وقتا بارون نمیاد فقط باده...

راستی... عیدنود و هشت همون عیدیه که از روز اولش با سیل شروع شد... از شمال شروع شد تا شیراز و جنوب و غزب... خیلیا تو این سیلا کلی خسارت دیدن و خیلی هم جونشونو از دست دادن... متاسفانه عید خوبی نبود...

از بد بودن اوضاع اقتصادی هم بخوام فقط خودمونو مثال بزنم ( یه خونواده دو نفره کم خرج تو یه منطقه خیلی معمولی از یه شهر بزرگ که هر دو هم کار میکنیم ) بگم اینکه جدیدا توان خریدمون به شدت اومده پایین... هیچی پس انداز که نمیتونیم کنیم بلکه مجبوریم از پس اندازامون خرج هم بکنیم...و تازه ما اوضاعمون خوبه!

اتفاقا تموم شد اما اگه بخوا مثل روال هرسال از سالی که گذشت بگم، باید بگم که برام پر از تجربه های جدید بود.. پر از کشف توانایی های فردی و به بلوغ رسیدنم توی رابطه... خب من پارسال همین موقع ها دنبال کار بودم و کم کم داره یک سال میشه که میرم سر کار... تو سالی که گذشت من برای اولین بار در دوران تاهل رفتم سر کار، با میل خودم بود اما چون عادت نداشتم اوایل برام خیلی سخت بود... نمیتونستم کارای بیرونو با خونه هماهنگ کنم و عزیز دلمم چون زیاد با مشغله های یک زن شاغل آشنا نبود اون اولا زیاد بلد نبود چطوری کمکم کنه... سعی خودش رو میکرد اما نمیتونست خوب درکم کنه... این موضوع و درگیری من با تقسیم وظایفم و اعصاب خوردیم باعث یکم پیچیدگی بین ما دوتا شد تا اینکه بالاخره من یکم دستم راه افتاد و به قولی زبر و زرنگ تر شدم یاد گرفتم که چطور وقتم رو مدیریت کنم تا هم از کارم لذت ببرم هم به کارای شخصیم و استراحتم برسم هم به کارای خونه... عزیز دلمم فهمید بیشتر درکم کرد و بیشتر سعی کرد کمکم کنه و به هیچ وجه ازم توقع زیاد نداشته باشه... خلاصه این سر کار رفتن باعث شد که هم به واسطه کارم چیزای جدید یاد بگیرم هم تو اجتماع باشم و با آدمای جدید آشنا بشم و هم تو کارای خونه و مدیریت زمان زرنگ تر بشم تا حدی که الان دیگه در کنار همه اینا کلی فیلم میبینم و کتابم میخونم و گاهی ورزش میکنم و ... فقط مونده نقاشی که خیلی دلم میخواد یه تایمی براش باز کنم ولی هنوز موفق نشدم...

این تجربه برای من خیلی بزرگ بود و فکر میکنم حدود چهار ماه طول کشید تا به ثمر بشینه و شاید هنوزم جا داره واسه کاملتر شدن.. چیزی که الان میدونم اینه که همیشه دوست دارم درآمد داشته باشم و همیشه دارم فکر میکنم اگه یه روز بچه دار شدم و یا به هر دلیلی نتونستم برم سر کار، تو خونه چه کارایی میتونم انجام بدم تا درآمدی داشته باشم و بتونم کمک خرج باشم...

سالی که گذشت چندتا کتاب خوندم که شاید اسم همشون یادم نیاد... اما بدون شک کتاب یازده دقیقه جزو اونایی بود که دوست داشتم... جاناتان مرغ دریایی رو خوندم که قشنگ بود اما چیز جدیدی بهم اضافه نکرد... فقط یه چیزایی رو در من پررنگ تر کرد... من پیش از تو رو خوندم ... روایتش خیلی داستانی بود یعنی صد صفحه رو خوندم بدون اینکه چیزی بهم اضافه شده باشه... اما داستانش قشنگ بود و تمومش کردم و در نهایت شاید در حد دو خط آموزنده میشد ازش جمع بندی کرد... بلافاصله بعدش فیلمشم دیدم اما کتابش به نظرم بهتر بود... راز فال ورق رو برای دومین بار خوندم چون دوسش داشتم... اما بار اول برام خیلی جذاب تر بود... دیگه یادم نیست چی خوندم...

توی عید یه کتاب پی دی اف شروع کردم که هنوز تمومش نکردم چون تو گوشی کتاب خوندن برام سخته... یه کتاب صوتی هم خواهرشوهرجان برام فرستاد که اولین بار بود کتاب صوتی گوش میدادم اما برام خیلی لذتبخش بود بخصوص که کتاب جذابی هم بود برام... یه کتابم از همکار گرفتم که بعد از این کتاب پی دی افه شروعش میکنم... خوشحالم که همیشه درحال کتاب خوندنم حتی روزی یه صفحه... این موضوع قبلا یکی از آرزوهام بود...

راستی یه کار جدیدی که روزای آخر سال پیش شروع کردم نوشتن گزارش روزانه بود... اینجوری که تو یه سررسید، تو برگ مربوز به هرروز، چندتا اتفاق مهم و تا حد امکان اتفاقای مثبت و خوشحال کننده که تو اون روز برام افتاده رو مینویسم... خیلی خلاصه و در حد چند خط... حتی شده یک خط... همینطور کاری مهمی که قرار روزهای آینده انجام بدم رو تو روز خودش مینویسم تا یادم نره و اینجوری به ذهنم نظم میدم... بعد هر ماه گزارش مربوط به همون ماه رو میخونم و چون اکثرا چیزای مثبت نوشتم کلی بهم انرژی و حس خوب میده و باعث میشه مثبت نگرتر بشم...

اینم از این!

فکر نکنم چیزی جا مونده باشه دیگه... سعی میکنم بعد از این زود زودتر خاطره بنویسم تا مجبور نباشم اینهمه یه جا تایپ کنم

خدایا شکرت ♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:31

صفحه بندی