نوشتن این پست برام خیلی سخته...
شاید بعد از این برای آروم شدنم بیشتر آپ کنم، شایدم دیگه هیچوقت اینجا چیزی ننویسم...
این وبلاگ شاهد اولین روز عاشق شدن منه، همه روزای حسرت و دوری و گریه هامو دیده... همینطور همه خوشحالیام واسه رسیدن به عشقم...تلاشمون برای رسیدن به هم... زندگی قشنگمون، همه اینا رو در بر داره این وبلاگ... از روز اول رسالتش انگار این بود که منو به عشق واقعیم برسونه... و حالا باید اینجا از مرگ عشقم بنویسم... خیلی سخته برام...
میخوام مثل همیشه از آخرین پستی که نوشتم شروع کنم...اگه چیزا درست یادم بیاد.. چون الان دوازده روزه که هوش و حواس و اعصابی برام نمونده...
تیرماه ماه بدی نبود... طراحی و نقاشی رو شروع کردم و برای آیندم برنامه ریختم... برنامه ای که نتونستم عملیش کنم اما اون دوران روزای خوبی داشتم... از مرداد چیزی یادم نمیاد
شهریورم خوب بود و کلا تابستون خوبی داشتم... روز تولدم خانواده عزیز دلم اومدن خونمون... باینکه از سر کار اومدم و کلی کار کردم بهم خوش گذشت چون عزیز دلم خیلی کنارم بود و کمکم کرد...
مهر چیزی یادم نیست... اولای آبان خاله و مامان و دخترخاله اومدن خونه ما... نزدیک یه هفته موندن و عزیز دلم همه تلاششو کرد تا بهشون خوش بگدره... حتی شبا میرفت خونه مامانش میخوابید تا ما راحت تر باشیم... از سر کار مستقیم میومد پیش ما هرجا بیرون بودیم... شبا هم که بساط بزن و برقص یا فیلم دیدن داشتیم...به خاله اینا خیلی خیلی خوش گذشته بود و ما هم خوشحال بودیم... وقتی خاله و دخترخاله رفتن، نذاشتم مامان باهاشون بره و بابا هم اومد و یه ده روزی موندن پیشمون خیلی خوب بود...
بعدش با همکارام شروع کردیم استارت یه کار جدید رو زدیم... از اینکه اینقدر با همکارام همفکر و رفیقم خوشحال بودم... عزیز دلم هم حسابی حمایتمون میکرد ...
از آذر چیزی زیاد یادم نیست... توی دی به صابخونه زنگ زدیم ببینیم تصمیمش برای سال بعد چیه.. میخواد بلندمون کنه یا میشه یه سال دیگه بشینیم. اوکی داد... ما هم با کلی ذوق تصمیم گرفتیم دوتا خونه کوچیکی که داریم بفروشیم و باهاش ماشین خارجی بخریم تا هم استفاده کنیم و هم ارزش پولمون بیشتر بشه... تا بلکه سال بعد بتونیم خونه بخریم... عزیز دلم خیلی ذوق داشت و خوشحال بود... خونه ها رو که فروختیم، یهو صابخونه زنگ زد گفت میخوام خونه رو بفروشم پا شین... انگار آب یخ ریخته بودن رومون... دیگه نمیشد با پولمون ماشین بخریم چون باید به فکر خونه میبودیم... چند بار تصمیم عوض کردیم که خونه بخریم یا یه سال دیگه مستاجر بشیم و باز ماشین بخریم و ... که بالاخره تصمیم به خرید خونه شد... کلی گشتیم باهم کلی خسته شدیم کلی بخاطر آروزهای نرسیده مون غصه خوردیم... بالاخره یه خونه تو مجتمع خودمون، همونجایی که از روز اول ازدواج توش زندگی کردیم پیدا کردیم... بهترین گزینه ای که میشد پیدا کرد همون بود... چقدر وسیله جمع کردیم چقدر مامانش اینا بهمون کمک کردن... کاغذ دیواری کردیم، توش بنایی کردیم، کولرگازی،هود، روشویی و آیته... کلی بخاطر اینا رفتیم و اومدیم و خرج کردیم تا اون خونه ای بشه که میخوایم... آخه دیگه قرار بود چند سال اونجا زندگی کنیم... اما دو هقته بیشتر زندگی نکردیم...
18 بهمن بود که اسباب کشی کردیم و رفتیم خونه جدید... خونه نحس... بعد از اون کارام خیلی زیاد شد تا دیروقت سر کار میموندم و تا میومدم خونه هر روز یه گوشه رو مرتب میکردم تا خونمون خونه بشه... کلی ذوق خونمونو داشتم... مامانش هرروز میومد یه غذای جدید تو یخچالم میذاشت تا من به کارام برسم... خیلی هوامو داشت... عزیز دلم کمردرد گرفته بود خیلی اذیت بود... یه مدت بود بخاطر کار و هم کمردرد و هم اثاث کشی که یکم عصبی شده بود، کلا یه ذره سرد و بد اخلاق شده بود... تازه خونمون مرتب شده بود فقط پرده ها رو نزده بودیم...
پنجشنبه یک اسفند بود... اون روز بعد از یه مدت بی پولی حقوق گرفته بودم، با کلی ذوق و شوق از سر کار رفتم خرید کردم رفتم خونه... ساعت 5 و 6 بود... نم نم بارون میومد هوا خیلی خوب بود... وقتی رسیدم خونه انتظار داشتم عزیز دلم خواب باشه. آخه روز قبلش گفته بود فردا پنجشنبست فقط بیام خونه بخوابم... آروم کلید انداختم که بیدار نشه اما دیدم بیداره. گفتم نخوابیدی مگه خسته نبودی؟ گفت یه چرت زدم نبودی...
بهش گفتم بیرون یه بارون قشنگی میاد .. رفت پنجره رو باز کرد هوا رو بو کشید... دستشو برد بیرون بارون بریزه رو دستش...بعد یکم استراحت کردم و حرف زدیم... پا شدم یه چیزی درست کنم شب بخوریم.. اومد تو آشپزخونه بغلم کرد کلی منو بوسید... بهم گفت میدونم این چند وقته خیلی سرد و بد اخلاق بودم منو ببخش... گفتم عزیزم اشکال نداره میدونم بخاطر کاره تو فقط از دست من ناراحت نباش فقط از این ناراحت میشم که تو از من ناراحت باشی... گفت نه از تو ناراحت نیستم همش واسه کاره... گفت سعی میکنم بعد از این تو خونه بهتر باشم .گفتم به خودت فشار نیار من درکت میکنم.. منم یه وقتایی بد اخلاقم تو منو تحمل میکنی... گفت نه تو هیچوقت بد اخلاق نیستی گفتم چرا ماهی یه بار بداخلاق میشم. گفت اونکه یکی دو روزه ولی بد اخلاقی من طولانیه... گفتم هیچ اشکالی نداره تو راحت باش من ناراحت نمیشم ازت... کلی بغلم کرد خیلی خوش اخلاق شده بود...اما خیلی هم خسته بود... کمرش هنوز یکم درد میکرد و خودشم بی حال بود... نشست پا تلویزیون شام آوردم رو زمین نشستیم باهم خوردیم... همزمان قسمت آخر مانکنو میدیدیم... چند روز قبل دیده بودیم ولی اون موقع وسطش خوابش برده بود و با اینکه بهش گفتم آخرش چی شده، اما هیچی یادش نمیومد، دوست داشت ببینه...
سریال که تموم شد شاممونم تموم شد... میخواست دراز بکشه جلو تلویزیون... قبلش روبروی هم نشسته بودیم. با چشمای خواب آلود و قیافه خسته و یه لبخند رو لبش بهم گفت خیلی دوستت دارم... منم مثل همیشه جواب دادم منم خیلی دوستت دارم عزیزم... بعد دوتا کوسن گذاشت زیر سرش و دراز کشید... داشت تو فیلیمو میگشت که یه چیزی پیدا کنه ببینه... منم همینجور که ظرفا رو جمع میکردم میگفتم اینهمه خوابت میاد چرا خودتو اذیت میکنی خب پا شو برو رو تخت راحت بخواب... میگفت دلم نمیاد از پنجشنبم استفاده نکنم دوست دارم تا دیروقت بیدار باشم... ولی همونجوری کنترل تو دستش خوابش برد...
وقتی کارام تو آشپزخونه تموم شد اومدم تلویزیون خاموش کردم یکم همونجا رو زمین دراز کشیدم پا گوشیم... بعدش پا شدم مسواک زدم و صداش کردم تا بیاد رو تخت بخوابه... خیلی صداش زدم بیدار نمیشد... هی دستشو گرفتم پیشونیشو بوسیدم تا با آرامش بیدارش کنم... هی صداش زدم باهاش حرف زدم اما خیلی خسته تر از این حرفا بود... گفتم اگه به زور بیدارش کنم ممکنه خواب از سرش بپره...یه ملافه روش انداختم تا سردش نشه و جای سرش رو درست کردم تا خر و پف نکنه... خودمم رفتم رو تخت یکم کتاب خوندم و خوابیدم...
صبح جمعه ساعت هشت بود از خواب بیدار شدم... اونروز قرار بود ناهار بریم خونه مامانش، مثل اکثر جمعه ها... رفتم دستشویی که بعدش بیام یکم دیگه بخوابم... خواستم برم تو اتاق چشمم افتاد بهش که همونجا رو زمین خوابیده بود... دیدم دقیقا همونطوری که شب خوابش برده بود خوابیده... شک کردم، آخه همیشه تو خواب به پهلو میچرخید... رفتم بالا سرش یکم نگاهش کردم... حس کردم نفس نمیکشه اما نمیتونستم درست تشخیص بدم نشستم صداش کردم ... هرچی صداش کردم جواب نداد فکر کردم داره اذیتم میکنه... سرشو تکون دادم گردنش یه وری افتاد... وحشت کردم... دستشو گرفتم دیدم سرده... به بدنش دست زدم هنوز گرم بود... نمیفهمیدم چی شده... دیدم لباش و ناخناش کبود شده... هی با جیغ صداش میکردم جوابمو نمیداد... زنگ زدم اورژانس همه چی رو با گریه توضیح دادم... مرده پشت تلفن گفت صدای قلبشو میشنوی؟ سرمو گذاشتم رو سینش هیچ صدایی نمیومد... هنوز فکر میکردم اشتباه میکنم... اوژانس خیلی ریلکس گفت خانوم این مُرده... سرش دادزدم آقا چی میگیییی؟ بیاین ببرین بیمارستان...گفت باشه و آدرس گرفت... بیست دقیقه بعد اومدن... توی اون بیست دقیقه همش گریه کردم صداش زدم و ماساژ قلبی دادم... حتی یک نفر از همسایه ها نیومد ببینه این کیه این وقت صبح اینجوری گریه میکنه...وقتی اورژانش اومد دو نفر بودن... بالا سرش ایستادن، تو همون نگاه اول فهمیدن چی شده. به هم یه نگاه کردن و سر تکون دادن... من فقط گریه میکردم.. گفتن خیلی وقته تموم کرده... حدود 2 و 3 صبح... بدن بی جونش همونجا رو زمین افتاده بود و من فقط گریه میکردم... به خونوادش خبر دادن که حالش بده تا بیان... مامان و خواهرش اومدن و وقتی فهمیدن چی شده اونا از من بدتر شدن... به مامانم خبر دادم پشت تلفن دیوونه شده بود... به صمیمی ترین دوستش خبر دادم اومد... خیلی روز بدی بود... اون روز و روزای بعدش بدترین روزای عمرم بود...
هنوز دو هفته هم نشده... هیچکی باورش نمیشه... همیشه میدونستم آدم خوبیه اما حالا که جاش خالی شده تازه خیلی چیزا رو فهمیدم...
دیگه توان ندارم بیشتر از این بنویسم... نمیدونم با این وبلاگ و اینهمه خاطره ثبت شده چیکار کنم...
...
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی