خرید بک لینک

من از روزی که خاطره قبلیم رو نوشتم تا امروز همچنان خوشحالم :)))

چند روز بعد از اینکه از شهر عزیز دلم برگشتیم قرار این سفر خونوادگی و فامیلی مون قطعی شد و چون عزیز دلمم باهامون میاد خیلی خوشحالم... بله پسفردا صبح راه میفتیم...

دایی بزرگه اینا هستن، ما و داداش اینا و خاله اینا. دایی کوچیکه هم قرار بود بیاد ولی امروز فهمیدم که انگار یه کاری براش پیش اومده که نمیتونه بیاد. خیلی ناراحت شدم خیلی دلم میخواست اونم میومد. چون با اون بیشتر خوش میگذره و دلم میخواست عزیز دلم رو بهم ببینه...

امیدوارم که مثل سفری که پنج سال پیش داشتیم حسابی خوش بگذره و هیچ اتفاق غیر منتظره ناخوشایندی نیفته برای هیچ کدوممون. باورم نمیشه سفر قبلی 5 سال پیش بوده... اون موقع من توی غم از دست دادن عزیز دلم بودم ولی الان اون کنارمه تو این سفر. نمیدونم چطوری باید خدا رو شکر کنم...

تو این دو هفته ای که گذشت من کم و بیش دنبال کار بودم اما هیچ کار مناسبی پیدا نکردم :( حس خوبی از این بابت ندارم. کاش میتونستم یکمی مفیدتر باشم...

دیگه اینکه الان حدود هفت ماهه که موهامو کوتاه نکردم... شاید این بار بذارم بلند بشه. فعلا به حدی رسیده که میتونم یه دم موش کوچولو پشت سرم درست کنم، هنوز تا دم اسبی خیلی مونده :)))

همش به این سفرمون و اینکه تو راه باهمیم و تو ماشین ماست و اونجا با فامیلاییم و همه میبیننش و میشناسنش که چقدر خوبه و ... فکر میکنم. خدا کنه بتونیم کاری کنیم که اونم واقعا بهش خوش بگذره.

خدایا شکرت ♥

برچسب: دسته جمعی به انگلیسی,دسته جمعی رفته بودیم زیارت,دسته جمعی,دسته جمعی پرسپولیس,نزاع دسته جمعی,بازی دسته جمعی,عکس دسته جمعی,عکس دسته جمعی بازیگران,عکس دسته جمعی بازیگران زن ایرانی,رقص دسته جمعی, نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی