خرید بک لینک

خیلی حرفا دارم واسه نوشتن...

اگه بخوام به ترتیب بنویسم باید اول از اون کاری که پیدا کرده بودم بگم... با جزئیات نمینویسم چون طولانی میشه، فقط در همین حد بگم که دیگه اونجا نمیرم... بخاطر اینکه تو همون روزای بعد از پست قبلیم، یه کارایی کردن و اتفاقایی افتاد که باعث شد فهمیدم کاراشون اصلا حساب و کتاب نداره و یه رفتارای زشتی ازشون دیدم که اصلا مناسب چندتا آدم بالغ نبود! خلاصه هم من و هم اون دوتا دختری که همزمان با من اومده بودن واسه کار، سه تایی به این نتیجه رسیدیم که اینجا به درد کار نمیخوره...

از بیرون و اولش که هنوز وارد نشده بودم برام خیلی جالب و ایده آل بود اما خب اون چیزی که فکر میکردم نبود. بیخیال! الان کم و بیش دنبال کار جدید هستم اما هنوز پیدا نکردم...

موضوع اصلی که باید دربارش بنویسم سفرمه... گفته بودم که قراره با داداش اینا برم و شاید خواهر اینا و مامان هم بیان.

خب خواهر اینا منصرف شدن و نیومدن، و من و مامان روز سه شنبه با هواپیما رفتیم شهر عزیز دلم. داداش اینا هم همون شب زمینی اومدن و دیروقت رسیدن. وقتی من و مامان رسیدیم فرودگاه، عزیز دلم با یه دسته گل اومده بود استقبالمون. بعد ما رو برد همون هتلی که قرار بود بریم، از قبلش مامانش کلی اصرار کرده بود که ناهار بریم خونه اونا ولی ما دعوتش رو برای روز بعد قبول کردیم اما مامانش برامون ناهار فرستاده بود و قرار شد عزیز دلم هم بیاد تو اتاق ما تا پیش هم ناهار بخوریم. مامانش کلی زحمت کشیده بود و غذایی که من دوست دارم درست کرده بود، خیلی با سلیقه و با ماست و سالاد و ترشی و ... هیچی کم نذاشته بود واقعا... خلاصه من و مامان و عزیز دلم سه تایی باهم ناهارو خوردیم و گفتیم و خندیدیم و بعدش عزیز دلم رفت بیرون خیلی خودسرانه کلی برامون میوه و آب و آجیل و ... خرید و آورد. بعد دیگه رفت خونه شون و قرار شد غروب بیاد دنبالم تا بریم خونه دوستش. عزیز دلم اون شب قرار بود به دوستاش (همکاراش) سور بده که این مهمونی رو تو خونه یکی از دوستاش داد...

خونه دوستشم خوش گذشت دوستاش خیلی شوخ و راحت و یکمی بی ادب بودن :))))) یکمی بزن و برقصم داشتیم و کباب خوردیم و ... خب از اینجور جمع ها خوشم میاد ولی نه تند تند و پشت سرهم... گاهی وقتا خوبه و خوش میگذره توی همچین جمعی بودن. از اینکه عزیز دلم همچین دوستایی داره خوشحالم چون آدمای با معرفتی هستن مثل خود عزیز دلم ^_^

خلاصه روز بعدش (چهارشنبه) که ما و داداش اینا ناهار خونه عزیز دلم دعوت بودیم، ظهر عزیز دلم اومد دنبالمون و بعد باهم رفتیم دنبال داداش اینا و رفتیم خونه شون. وقتی رسیدیم و داشتیم از پله ها بالا میرفتیم دیدیم صدای آهنگ میاد. اونم آهنگ یه حلقه طلایی معین :)))) به همراه بوی اسپند و ... خلاصه کلی زحمت کشیده بودن و یه استقبال خیلی باحالی ازمون کردن... اون روزم که خونه شون بودیم خیلی خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم و ناهار خوردیم که بازم مادرش مثل دفعه پیش کلی زحمت کشیده بود چهار مدل غذا و چند مدل ژله و سالاد و ... درست کرده بودن... یکمی هم رقصیدیم... بهم عیدی دادن... خلاصه خوش گذشت... بعد از ظهر من و عزیز دلم رفتیم خونه مون که داره ساخنه میشه رو دیدیم... البته قبلا نقشه و فیلمش رو برام فرستاده بود ولی خودمم دوست داشتم خونه و محیطش رو ببینم... دیدم و خیلی خیلی خوشم اومد... خونه مون توی یک شهرک بزرگ و امن توی یه شهر 20 کیلومتری شهر خودشونه. به دلیل مسایل امنیتی اسم شهر رو نمیگم اما حالا که اون شهر رو دیدم خیلی ازش خوشم اومده... با اینکه شهر کوچیکیه اما خیلی قشنگ و تر تمیزه و مردمش هم خیلی باحال و بافرهنگ به نظر میان... خود خونه مون هم یه واحد از یه پروژه 400 و خورده ای واحدی هست که جزو واحدهای بزرگتره و خیلی خیلی هم خوش نقشه ست... خلاصه با عزیز دلم تو ذهنمون وسایل خونه رو هم خریدیم و خونه رو چیدیم :)))

وقتی برگشتیم خونه، داداش و زنداداش رفته بودن پیش خونواده زنداداش و فقط مامانم مونده بود، یکمی دیگه نشستیم و تلویزیون دیدیم و باهم صحبت کردیم... بعد که هوا خنک تر شد، من و مامان و عزیز دلم رفتیم بیرون رفتیم پیش داداش اینا... خونواده زنداداشم بودن و من چقدر کیف میکردم که عزیز دلم رو بهشون معرفی میکردم و بهم تبریک میگفتن... دلم میخواد عزیز دلم رو به همه نشون بدم بگم ببینین اینه اون پسری که من بهش بله دادم، ببینین واقعا حق نداشتم بله بگم؟! واقعا هم از نگاه بقیه میفهمیدم که بهم حق میدادن ^_^

خلاصه بعدش همه باهم رفتیم شام خوردیم که حسابی هم چسبید و بعدش عزیز دلم ما رو رسوند هتلمون. روز بعدش (پنجشنبه) تا بعد از ظهر خونه بودیم یعنی خودمون نخواستیم تو گرما جایی بریم. بعد عشقم اومد دنبال من و مامان و باهم رفتیم خونه خواهر زنداداش که داداش اینا هم اونجا بودن. یکمی نشستیم دیدنی کردیم. قرار شد داداش اینا برن یه جایی رو ببینن که ما قبلا دیده بودیم، بخاطر همین من و عزیز دلم دوتایی رفتیم خونه شون تا من یک بار دیگه مامانش اینا رو ببینم و خداحافظی کنم. وقتی میرم خونه شون بهم خیلی خوش میگذره چون واقعا از خواهراش و مامانش انرژی میگیرم... خیلی خیلی مهربونن و آدم انگار همیشه باهاشون حرف واسه زدن داره... وقعا خوشحالم که عزیز دلم تو این خونواده با این پدر و مادر و همچین خواهرایی بزرگ شده. اون روزم کلی گفتیم و خندیدیم و حرفایی زدیم که شاید جلوی بابام یا مامانم نمیشد بزنیم و من خیلی بیشتر از قبل باهاشون احساس صمیمیت کردم. بعد ازشون خداحافظی کردم و با عزیز دلم رفتیم پیش مامان و داداش اینا. از اونجا همه با هم با فامیلای زنداداش رفتیم همون شهری که قراره خونه ما اونجا باشه. البته نه بخاطر دیدن خونه، بخاطر خوردن شام :)) اون شبم خوش گذشت و از اینکه میدیدم داداش با عزیز دلم باهم صمیمی شدن و یه شوخیایی باهم میکنن که با هرکسی نمیکنن خوشحال بودم :)) هرچند دم آخر یه اتفاق ناخوشایندی افتاد که خیلی ناراحتمون کرد... بی خیال. خلاصه برگشتیم هتل.

جمعه قرار بود ما با داداش اینا برگردیم. قرارمون بعد از صبحونه بود. صبح من و مامان پا شدیم وسایل رو جمع و جور کردیم و صبحونه خوردیم و بعدش عزیز دلم اومد پیش ما. یکم نشست و بعد داداش خبر داد که ساعت 11 پیششون باشیم. ما هم آماده شدیم و رفتیم اونجا. دیگه داداش اینا هم اومدن بیرون و فامیلای زنداداش همه اومدن دم در و همه خدافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران. خیلی ناراحت بودم یه لحظه شوکه شدم که الان باید با عشقم خداحافظی کنم... اون سه روز خیلی بهم خوش گذشت. هم به من هم به مامان. عزیز دلم کاری کرد که به مامانم خیلی خوش بگذره. هوای مامانمو خیلی داشت و کلا این چند روز رفتاری داشت که تو دل مامانم خیلی خیلی جا باز کرد. منم که بیشتر از قبل شیفتش شدم ^_^ تو ماشین هروقت جایی میرفتیم من جلو میشستم و مامانم از پشت ادا اطوارای رقص ما رو با آهنگا میدید و میخندید :))) میگه خیلی لذت میبردم اینجوری میدیدمتون...

قراره توی مرداد یه سفر فامیلی همه باهم بریم که عزیز دلمم میاد و من خیلی خوشحالم. هم اینکه دوباره میبینمش و هم اینکه به همه فامیلام نشونش میدم. چقدر خوبه که اینجوری باعث افتخارمه اینقدر... خدایا شکرت که این مرد فرشته رو به من دادی ♥

برچسب: غرور من,غرور من 6 حروف,غرور من 6 احرف,غرور من اگر بشکند,غرور من ٦ احرف,غرور من شکست,غرور من اینبار حق داره,غرور من الانستقرام,غرور من رفته به باد,غرور من أمامي زادني كبرياء, نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی