خرید بک لینک

این هفته خییلی زود گذشت... پر از اتفاقای خوب بود...

شنبه بعد از ظهر خاله و مامان بزرگ و داداش اینا و خواهر اینا اومدن... قبلش همه صندلیا و وسایل پذیرایی رو چیده بودیم... دور تا دور هال صندلی بود هروقت میدیدم استرس میگرفتم که الان قراره همه این صندلیا پر بشن!

منم برای اون شب یه پیرهن شیری رنگ خریده بودم که تا بالا زانوعه و مروارید دوزی شده و آستیناش تور و کوتاهه... با جوراب شلواری مشکی و یه کفش مشکی پوشیده بودم... دلم میخواست رنگ پا بپوشم ولی مامانم میگفت زشته چون پیرهنت کوتاهه... خلاصه زنگ درو زدن و عزیز دلم و خونوادش و خاله و دخترخاله و عمو و زن عموش وارد شدن... همه با دست پر... یک صندوق بزرگ پر از هدیه و تزیین شده و خیلی خوشگل، با یه صندوق خوشگل دیگه پر از گل، با کیک و شیرینی و ... یکم نشستیم و حرفای متفرقه زدیم تا اون یکی خاله ش هم بیان و بعد حرفای جدی رو بزنیم... عزیز دلم کت سورمه ای و شلوار جین با پیرهن سفید پوشیده بود خیلی بهش میومد چشم نخوره خیلی خوشتیپ شده بود...

فامیلاش خیلی گرم و مهربون و خیلی خونواده خوب و راحتی بودن...

خلاصه حرفای جدی هم زده شد و بعدش مادرش انگشتر خوشگلی رو که آورده بودن دستم کرد... بعد شیرینی خوردیم و برای تولد بابا هم کیک آورده بودن اونم برش دادیم و خوردیم... بعد رفتیم بیرون شام خوردیم... وقتی هم میخواستیم بریم رستوران دیگه خونوادش هیچ کدوم توی ماشین عزیز دلم ننشستن و ما رو باهم تنها گذاشتن... چون شب نیمه شعبان بود حسابی هم ترافیک و شلوغ بود... خیلی شب خوبی بود.

بعد از شام از هم خداحافظی کردیم و قرار گذاشتیم برای روز بعد دم محضر... ساعت 11 صبح وقت گرفته بودیم.

یکشنبه صبح بیدار شدم و بعد از صبحونه آماده شدم... یه شلوار کرم رنگ با یه مانتو کتی جلو باز سفید و فیروزه ای پوشیدم که از زیرش هم یه شومیز سفید رنگ پوشیده بودم. با یه روسری آبی رنگ که بغل گردنم گره زده بودم و کیف و کفش شیری رنگ... که همه اینا رو بجز شومیز زیر مانتوم مخصوصا برای همون روز خریده بودم... بعدا هم هرکی عکسامونو دید بهم گفتن چقد لباست خوشگل بوده و بهت میومده... البته من قرار بود با عزیز دلم ست کنم که کت آبی روشن خریده بود، اما خب مانتوی اون رنگی که مدلش رو دوست داشته باشم پیدا نکردم فقط روسریم باهاش هماهنگ بود...

خلاصه رفتیم محضر و کلی عکس گرفتیم و دیگه به هم محرم شدیم و بله رو گفتیم :)))) حس جالبی بود. بعد یکم خواهراش همونجا رقصیدن و خلاصه خوش گذشت...

البته خونوادش خیلی خیلی زحمت کشیدن و هر کدوم یه کادوی جدا بهم دادن... حتی اون خاله ش که محضر نیومد شب قبلش تو خونه مون بهم هدیه داد...

بعد از محضر رفتیم ناهار و باز ما رو تو ماشین باهم تنها گذاشتن و بعدشم اومدیم خونه البته خواهر بزرگش نتونستن بیان و باید بر میگشتن... خاله ش هم نمووند ولی بقیه رفتیم خونه و یکم آهنگ گذاشتیم رقصیدیم... توی خونه هم من یه پیرهن کوتاه که بالاش یاسی رنگ و قسمت دامنش سفیده و دامنش چسبون بود با ساق رنگ پا پوشیدم با یه صندل سفید. خوش گذشت و من و عزیز دلم برای اولین بار به طور جدی باهم رقصیدیم :)))))) جلوی جمع و توی اون جو خیلی سخت بود واقعا! اما تاحالا رقص جدی و واقعی عزیز دلم رو ندیده بودم که دیدم و پسندیدم :)))) خیلی شیک و مردونه همونجوری که من دوست دارم میرقصه ^_^ مثل دخترا قر نمیده :))))

بعد دیگه اون صندوق هدیه هایی که برام آورده بودن رو باز کردیم که بغیر از انگشتر نشون که دستم کردن داخلش یه پارچه چادری و یه قواره پارچه پیرهنی با یه شال و نبات و جانماز و مهر و تسبیح و نبات و ترمه و گز بود که خیییییلی عالی تزیین شده بود و همش هم کار خواهر عزیز دلم بود که واقعا با سلیقه ست... همه وسایل رو هم صورتی ست کرده بودن که من خیلی دوست دارم و عزیز دلم بهشون گفته بود... واقعا سنگ تموم گذاشته بودن... حتی برای بابام هم که تولدش بود کادو آورده بودن...

خلاصه اون روزم تموم شد و خاله م که این دو روز بخاطر من اومده بود فرداش برگشت خونه خودشون..

دوشنبه عزیز دلم اومد دنبالم و یکم پیش مامان و بابام نشست و بعدش دوتایی باهم رفتیم کلی گشتیم... کلی هم عکسای قشنگ گرفتیم و کارتینگ رفتیم و دابسمش درست کردیم و خندیدیم و .... خیییلی خوش گذشت تا ساعت 8 باهم بودیم :^_^

خلاصه این چند روز اینجوری گذشت... این چند شب از خوشحالی و استرس خوابم نمیبرد و هنوزم که هنوزه احساس کمبود خواب دارم...

مامانم عکسایی که تو محضر از ما گرفته رو واسه همه فامیل و دوست و آشنا فرستاده :)))) فیلم رقصمونم که هرروز میشینیم نگاه میکنیم :))) همه هی بهم تبریک گفتن و دیگه منم با خیال راحت عکس دو نفره از خودمون میذارم همه جا :))))

قرار اینکه که فعلا تا تابستون سال دیگه نامزد باشیم و کم کم خودمون رو آماده کنیم تا بریم خونه خودمون... هنوز دقیقا معلوم نیست که جشن عروسی بگیریم یا نه اما اگرم بگیریم خیلی جمع و جور میگیریم...

امیدوارم همه چی خوب پیش بره و مطمئنم خدا که مخلصشم مثل همیشه کمکمون میکنه...

خدایا شکرت که همراهمون هستی ♥

من عاشق این وبلاگمم ♥♥♥

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی