اولین متاهلی :))
کمتر از دو هفته دیگه مهمون خونه مامان و بابا هستم... غم انگیزه برام... از اون طرفم ذوق و شوق زندگی جدید رو دارم... هفته پیش پنجشنبه با مامان وبابا و کلی کارتون که توش وسایل و خورده ریزام بود رفتیم... قبل از اینکه بریم سوییتی که اداره بابا بهمون داده بود، سر راه رفتیم خونه من تا وسایل رو بذاریم و ت
سال نو زندگی نو
فرصت نشد مثل هر سال آخرین پست سال رو بذارم... دو روزم از سال جدید گذشت و من تازه الان فرصت کردم.. خب سال 95 برای من سال خوبی بود... اما در کل یکی از بدترین سالهای این چند وقت اخیر بوده... اتفاقای بد تو این سال زیاد افتاد... خیلی ها مردن... آدمای معروف و غیر معروف... قطارها تو سال 95 بهم خوردن... پ
زندگی مشترک ♥
خب میریم برای یه پست طولانیییییییی الان حدود یک ماهه که داریم تو خونمون زندگی میکنیم و این اولین خاطره ثبت شده من از خونه خودمونه :) از اول میخوام تعریف کنم از پست قبلیم تا روز عروسی که خب عید بود ولی زیاد دید و بازدید نداشتیم چون یکمی فامیلا سفر بودن و همه میگفتیم خب توی عروسی همدیگه رو میبینیم..
از حال بد به حال خوب... خبری در راه است!
چند وقته که خیلی کم مینویسم و از این بابت زیادم راضی نیستم :))) حس میکنم وقتایی که مینویسم حالم خیلی بهتره... تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد جز مسافرتی که تو آبان با خواهر اینا رفتیم و خوش گذشت... مشهد پاساژای قشنگی ساختن و طرقبه هم چالی دره ش خیلی خوب بود و شاندیزم حسین شیشلیکی... هوا هم سرد بود. خبر...
سورپرایز... لونه عشق!
عجب روزایی... عجب هفته ای بود این هفته که گذشت... داستان از جایی شروع شد که همونطور که تو پست قبلی نوشتم، تولد جوجه بود و دوست داشتم عزیز دلمم بیاد و اما ایشون گفتن که بهشون مرخصی ندادن و نمیتونه بیاد... خلاصه منم کلی ناراحت و غصه دار و ایشونم کلی ابراز ناراحتی و اینجور چیزا... خلاصه با نیومدنش کنار...
در تکاپوی ...
وای چقد حرف دارم واسه گفتن... اول از مامان بزرگ بگم که دکتر براش یه دوره پرتو درمانی نوشته با همون قرصایی که باید میخورد... و مامان و بابا هرروز صبح میبرنش پرتو درمانی و الان حدود یک هفته دیگه باقی مونده که باید بره... موهای سرش ریخته :( اما در کل حالش بهتره و دیگه رفته خونه خودش و داره تنها زندگی م...
آخرین شب مجردی
امشب آخرین شب مجردیمه خخخخخخخخخخخخخخخخخ =))) نمیدونم چه حسی دارم... اول از همه خیلی خیلی خوشحالم که بعد از اون همه روزا و اتفاقای عجیب و خوب و بد، بالاخره به اونی میرسم که باهاش کلی حس های خوب رو تجربه کردم و دوست داشتن رو یاد گرفتم... واقعا نمیدونم چطوری باید خوشحالیم رو نشون بدم و چطور باید خدا رو...
نومزدی ^_^
این هفته خییلی زود گذشت... پر از اتفاقای خوب بود... شنبه بعد از ظهر خاله و مامان بزرگ و داداش اینا و خواهر اینا اومدن... قبلش همه صندلیا و وسایل پذیرایی رو چیده بودیم... دور تا دور هال صندلی بود هروقت میدیدم استرس میگرفتم که الان قراره همه این صندلیا پر بشن! منم برای اون شب یه پیرهن شیری رنگ خریده ب...
این روزا... کار جدید!
یه زمانی من تو این وبلاگ چه برو و بیایی داشتم :))))) دیده شده که حتی روزی دو بار هم آپ میکردم الان حدود یک ماهه که آپ نکردم... خب سرم گرمه.. اون زمون دانشجو بودم و بیکار :))) عزیز دلم رو از اون روزی که رفتن دیگه ندیدم :( قرار بود عید فطر بیاد که بعد برنامه جور شد که من با داداش و زنداداش برم شهرشون....
غرور من ^_^
خیلی حرفا دارم واسه نوشتن... اگه بخوام به ترتیب بنویسم باید اول از اون کاری که پیدا کرده بودم بگم... با جزئیات نمینویسم چون طولانی میشه، فقط در همین حد بگم که دیگه اونجا نمیرم... بخاطر اینکه تو همون روزای بعد از پست قبلیم، یه کارایی کردن و اتفاقایی افتاد که باعث شد فهمیدم کاراشون اصلا حساب و کتاب ند...
دسته جمعی
من از روزی که خاطره قبلیم رو نوشتم تا امروز همچنان خوشحالم :))) چند روز بعد از اینکه از شهر عزیز دلم برگشتیم قرار این سفر خونوادگی و فامیلی مون قطعی شد و چون عزیز دلمم باهامون میاد خیلی خوشحالم... بله پسفردا صبح راه میفتیم... دایی بزرگه اینا هستن، ما و داداش اینا و خاله اینا. دایی کوچیکه هم قرار بود...
آخرین 24
میدونم اون یکی دو روز قبل تولدم فرصت نمیشه که بیام و بنویسم... از ظرفی هم خیلی وقته که آپ نکردم و الانم وقتم خیلی آزاده بخاطر همین آخرین خاطره تو سن 24 سالگیم رو مینویسم... اول اینو بگم که اوایل همین ماه عزیز دلم بهم گفت که قراره بخاطر تولدم بیاد و چند روز اینجا بمونه... بعدش گفت که خونه فامیلاشون ن...
اولین 25... عزیزترین مهمون
این چند روزم که این همه منتظرش بودم گذشت... چقدر زود میگذره همه چی... دوشنبه بعد از ظهر عزیز دلم رسید... همون شب قرار بود تولد بگیریم چون روز تعطیل بود و داداش اینا هم میتونستن بیان... خلاصه شب داداش اینا و خواهر اینا و مامان بزرگ هم اومدن و همه دور هم جمع بودیم... شام خوردیم و شمع فوت کردم و کیک خو...