اولین و 403
اونقدر مبحث برای نوشتن دارم که نمیدونم از کجا ابتدا کنمآخرین روزای ساله و من بعد از چند روز خونه تکونی که هنوز تموم نشده، امشب بعد از حموم تصمیم گرفتم بیام یه پست بذارم. و دیدم که از مرداد پارسال تا الان هیچی ننوشتم... طبیعیه که اتفاقای زیادی تو این مدت افتاده باشه... راستش 403 اصلا برای من سال خوبی...
اولین 04
من از روزی که خاطره قبلی رو نوشتم جوگیر شدم و آغاز کردم به خوندن وبلاگم از روز اول... تا همین دو هفته پیش طول کشید تا همه پستها رو خوندم... بماند که اون وسطها یه بازه 7-8 ماهه همه نوشته هام پاک شده بود و همون موقعم فهمیده بودم... اما در کل خوندنش حس خیلی عجیبی برام داشتو انگار 14-15 سال اخیر زندگیمو...
بالا و پایین
الان قبل از شروع به نوشتن، دو تا پست آخرمو خوندم و یه چیز عجیبی که فهمیدم اینکه دیگه خبری از آخرین پست سال و اولین پست سال جدید نیست... و من کلا یادم رفته بود که این کارو میکردم...نه ماه از آخرین پست من میگذره... و چی شد که من امروز تصمیم گرفتم بنویسم؟ راستش فکر میکنم حال بدم... یکی دو روز یا شاید ب...
یه حس تازه
الان که دارم مینویسم، روی زمین نشستم به مبل تکیه دادم پاهامو دراز کردم و لپتاپ رو پامه... لپتاپی که دیگه تقریبا فقط واسه آپ کردن شارژ و روشنش میکنم... دیشب روشنش کردم که آپ کنم و قبلش شروع کردم به خوندن پستهای قبلیم... درواقع از اسفند 98 تا آخرین پستم رو خوندم و سیر تغییر نوشته ها و حال و هوام برام ...
اولین 1401
یهو احساس نیاز شدیدی به نوشتن پیدا کردم سال 1401 تا اینجاش برام خوب بوده البته از نظر روحی و درونی.... اما یه دو سه روزه که یکم تو خودم رفتم.... از سفر عیدمون با بچه ها بگم اینکه اونقدی که فکر میکردم خوش نگذشت... همسفرا خوب بودن اما مقصدمون اونجوری که فکر میکردم خوب و قشنگ نبود و به نظرم ارزش اونهمه...
آخرین 1400
الان قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن، همه پستای امسالمو خوندم...همین الانم یه نخ سیگار کشیدم، سیگاری که خیلی کمش کردم...حال این روزام زیاد خوب نیست، خیلی کلافه ام... خونه تکونی آنچنانی نکردم و نیازی ندیدم... اما بیکاری و احمال کاریم کلافم کرده... بگذریم... فردا ساعت 7 سال تحویله... فردا صبح با دوستم ق
اومدنم یک ساله شده
الان قبل از نوشتن اومدم آخرین پستم رو خوندم... دیدم اون پست رو یه روز جمعه ای گذاشتم که تنها بودم بعد مدتها و آخر هفته ای بوده که با بچه ها دور هم نبودیم.... خب باید بگم که امشبم پنجشنبه شبیه که بعد از مدتها برنامه ای نداریم و کسی پیشم نیست و منم پیش کسی نیستم... مگر اینکه یه برنامه یهویی پیش بیاد.....
هفت ماه بعد...حال این روزام
حس میکنم اگه بنویسم خیلی تاثیر داره توی بهتر شدن حالم...دیروز براش نامه نوشتم.. برای عزیز دلم.. برای همونی که دیگه نیست... روی کاغذ براش نوشتم، با خودکار، واقعی واقعی، نه مجازی... همه دلتنگیام و دلخور
اولین قرار
این اولین قرار عاشقانه منه... قبلا یک بار فقط دیدمش... ولی نزدیک چهار ساله میشناسمش... سه ساله که دوسش دارم... بخاطرش چه غصه ها که نخوردم و چه گریه ها که نکردم... اما حالا یک ماهه که میدونم اونم
اگه تو جای من بودی
 همین چند وقت پیش ، یه بار وسط گریه ازت پرسیدم اگه تو جای من بودی ،  این روزا چیکار میکردی؟ حالت چطور بود؟  همون شب اومدی به خوابم، توی ماشین بودی با م3، شب بود، با آهنگ میخوندین و میرقص
تمام...
نوشتن این پست برام خیلی سخته...شاید بعد از این برای آروم شدنم بیشتر آپ کنم، شایدم دیگه هیچوقت اینجا چیزی ننویسم... این وبلاگ شاهد اولین روز عاشق شدن منه، همه روزای حسرت و دوری و گریه هامو دیده... همین
169 روز...
بله من 169 روزه که آپ نکردم... نه اینکه نخوام، فرصت نمیشه... البته اولویت هامم تغییر کرده و آپ تین وبلاگ دیگه برام جزو اولویت هام نیست... نه ایمکه بخوام ترکش کنم، من خاطره نویسی رو همیشه دوست داشتم..
احتمالا آخرین 26
دلم میخواد هی حرف بزنم... هی حرف بزنم... از بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت پستم تا الان کلی اتفاق افتاده... از جمله اینکه یه ده روز بعد از بررسی از مرجع آخرین طبق کپی رایت پستم رفتیم شهر مادری عزیز دلم... یه سفر حدود یک هفته ای... همراه با خونواده عز
اولین 26
 درسته که پست آخرین 25 نداشتم ولی اولین 26 که دارم :)امسال اولین سالی بود که یادم رفت برای تولدم و سالی که گذشت خاطره بنویسم... اینم از پیامدهای متاهل بودنه :)))این وبلاگ داره کم کم برام حس نوستالژیکی میاره... چه روزایی که باهاش نگذروندم و چه چیزایی که توش ثبت نکردم...خب سن 25 هم تموم شد و رفت و الب...
روبان مشکی مادربزرگ
نمیدونم از چی شروع کنم دوست ندارم غمگین بنویسم تو این مدت که چیزی ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد از پست قبل بگم که نوشته بودم قراره داداش اینا بیان خونمون... اومدن و خیلی هم خوش گذشت. همش پیش ما نبودن چون زنداداشتم تو شهرمون فامیل داره و اونجا هم میرفتن. یه شب خواب و صبحونه و دو تا شام پیشمون بودن. همشم...
دایما یکسان نباشد حال دوران...
_ بیشتر از یک ماهه که برگشتم خونه خودم و مامان رو تنها گذاشتم _ بیش از چهل روز گذشته... مامان هنوز گریه میکنه + مامان و بابا هفته پیش اومدن خونمون و دقیقا یک هفته موندن... پریروز رفتن _ یه آرایشگری گند زد تو موهام و باعث شد همیشه حجابم رو رعایت کنم :)) الان یکم بلند شده اوضاع بهتره... ولی خاااااک بر...
نامه به بوبوی آینده
یادم میاد 7-8 سال پیش که کنکوری بودم، چند روز مونده بود به کنکور واسه خودم یه نامه نوشتم... برای آینده خودم، بعنی برای بوبویی که کنکورش رو داده یه نامه نوشته بودم تا بعد از کنکورم بیام خونه و اون نامه رو بخونم و آروم بشم... به خودم خسته نباشید گفته بودم و از این حرفا... هرچند بعدش کلا اون نامه رو